یادی ز گذشته | بلاگ

یادی ز گذشته

تعرفه تبلیغات در سایت
 

پیرمرد به زنش گفت:

" بیا یادی از گذشته‌های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار

بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم "

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید:

" چرا گریه میکنی؟ "

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

!...بابام نذاشت بیام


یادی ز گذشته,جمله های زیبا,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,...
نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 563 تاريخ : شنبه 10 تير 1391 ساعت: 14:39

آرشیو مطالب

نظر سنجی

بیشتر از کدام داستان خوشتان آمده است؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :