آتما، سگ من(بخش اوّل)

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

آتما، سگ من

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

بخش نخست این داستان

 

 من نمیخواستم این سگ را به خانه خود راه بدهم. اصلا تصمیم داشتم هیچ جانوری را در خانه نگه ندارم و راه انس و الفت را با هیچ جنبنده ای باز نکنم. سالها بود که از اینگونه انس والفت ها بیزار شده بودم. اما این سگ بر من تحمیل شد؛ و چنان تحمیل شد که گوئی سالها، بلکه قرنهاست که با من همخانه بود. چنین بود:

 جنگ شوم تازه پایان یافته بود و من تک و تنها درخانه بزرگ خودم در حومه تهران زندگی می کردم. .....

 در یک باغ بزرگ دراَندشت با درختانِ کهنِ انبوه و قناتِ زنده همیشگی و استخرِ بزرگ خره بستهِ پوشیده از نیلوفرهای آبی که آنرا بیاد خدا ول داده بودم تا هر گیاه هرزه ای که دلش بخواهد در آن بروید و هر حشره ای که جا خوش کند، در سوراخ سُنبه های آن زندگی کند. شاید همین خودروئی و وحشیگری باغ بود که مرا آنچنان بآن پای بند و دلبسته ساخته بود.

دیوار بدیوارِ باغِ من یک مهندس آلمانی میزیست. او هم، چون خود من یکه و تنها بود. ما با هم تنها سلام وعلیکی داشتیم و یک جور آشنائی کناره جو و بیمزه و برهنه از چشم داشتهای زحمت زای همسایه گری . هرگاه َدمِ در کوچه، اتفاقاً، همدیگر را میدیدیم لبهای  هردو به نیشخندی بسلام میلرزید و همین. چهره او سوخته بود و گوشتِ آن بهم لحیم خورده بود. در جنگ آسیب دیده بود. گوئی آرایشگر چیره دستی چهره اش را برای بازی کردن نقشِ هولناکی آراسته بود. شاید تنگ نفس هم داشت؛ چونکه همیشه نفسهای بریده بریده و خراشیده از گلویش بیرون میپرید. با آن اندام درشت و قدِ بلندش علیل و دستپاچه و شرمنده مینمود. و هم میلنگید و عینکِ عدسی کلفتی بر چهره ناسورِ هول انگیز خود میگذاشت. او یک سگ داشت. همین سگی که سرانجام بخانه من راه یافت و برمن تحمیل شد.

یک روز این آدم آمد و درِ خانه مرا زد و من در را برویش باز کردم. سلامی با همان نیشخندِ لرزانِ همیشگی بهم کردیم و او شرمنده و تقصیر کار بزبان فراسی مختصری بمن گفت:

«ببخشید. من یک سفر میرود برای ده روز. از علی نوکر شما خواهش کرد سگ بنده راخوراک بده. پول خوراک دادم به ایشان.»

سرم و شانه هایم را با بیحوصلگی تکان دادم وچیزی نداشتم بگویم، اصلا بیخود پیش من آمده بود. بمن مربوط نبود. علی هم نوکر من نبود. روزها، چند ساعتی میآمد برایم خرید میکرد و اتاقها را جاروئی میزد و میرفت. و غیر از خانه من چند جای دیگر هم کارمیکرد. بمن مربوط نبود که سگ او را خوراک  بدهد. و وقتی این را باو گفتم، با نیشخندی شرم زده سرش را تکان داد و رفت. بنظرم تو ذوقش خورده بود و شاید بدجوری هم با او حرف زده بودم. آخر وقتی که در خانه را زده بود من داشتم ریشم را میتراشیدم و برزخ شده بودم که دستپاچه و با صورت لک وپیسِ صابونی بروم در را برویش باز کنم.

حسابش را نداشتم که چند روز از رفتن مرد آلمانی گذشته بود. یک شب نزدیکهای صبح بود که از صدای پارس پی در پی سگِ این هَمسایه از خواب پریدم. گمان بردم صاحبش از سفر برگشته. اما پارسِ معمولی سگ نبود. یک جور ناله دردناک بود ـ از آنگونه ناله هائی که گرگهای گرسنه و در برف وامانده میکنند. ناله قطع نمیشد. مثل این بود که کسی آن سگ را شکنجه میداد. اما ناگهان ناله ضعیف شد و بنظرم رسید که دیگر طاقت او بپایان رسید و در مقابل رنجی که میبرد نیرویش پایان یافته بود. کم کم زوزه اش پائین آمد، تا آخر نفسش برید وخواب هم از سر من پرید.

روز دیگر که علی بخانه من آمد،  احوال سگ و مرد آلمانی را ازش گرفتم وگفتم که دیشب سگ او چه ناله هائی میکرد. نمیدانم چرا نگهانی به سرم افتاد که سراغ سگ را از او بگیرم. اصلا من خیلی کم با او حرف میزدم .علی که معلوم بود دل پر دردی داشت، ناگهان مثل انار ترکید و گفت:

«آقا راستش را بگم من از این سگ میترسم. نه اینکه خیال کنین منو اذیتی کرده باشه؛ نه، از بسکه اخلاقش عجیبه من ازش میترسم. از وختیکه صاحبش رفته یک گوشهِ کز کرده و من هیچوخت ندیدم از جاش تکون بخوره. خوراکش هم که جلوش میذاری زیر چشمی بآدم نگاه میکنه، مثل اینکه ارث پدرشو از آدم میخواد. اصلا صدای این سگ در نمیومد و حالا که شما میگین دیشب خیلی صدا کرده خیلی عجیبه. این موسیو هم که گفت ده روزه برمیگرده، حالا پونزه  روزه که رفته و من این پنج روز و هم از خودم خرج کردم. روزی ده تومن از جیب خودم براش گوشت و استخوان و سبری خریدم. دیگه قوه ام نمیرسه. آقا بخدا خوراکش از خوراک زن وبچه من بهتره. یک کیلو گوشت ُُلخم براش میخرم و با استخون وهویج و پیاز و سیب زمینی بار میذارم . خوب که پخت میذارم زمین ولرم که شد نون توش تلیت میکنم میذارم جلوش کوفت کنه. تازه دو قورت و نیمشم باقیه. منکه نمیتونم یه همچو آبگوشتی برای زن و بچم فراهم کنم مگه مجبورم از جیب خودم برای سگ فرنگی ُدرُس کنم. اگه فردا نیومدش یه جیگر سفید میخرم پنجزار میندازم جلوش. شاید مردک نخواس ششماه برگرده، از کجا بیارم؟»

پولی بعلی دادم که خوراک سگ را مرتب بدهد تا صاحبش برگردد و دیگر از سگ و مرد آلمانی خبری نگرفتم تا اینکه یک روز، تنگ غروبِ بهارِ سردی که برای خودم آتشی تو بخاری دیواری افروخته بودم و سرگرم شنیدن سوناتی از بتهوون بودم دیدم در میزنند. ُخلقم تنگ شد. من با کسی کاری نداشتم وحالتم در آنوقت چنان بود که هر که را َدمِ در میدیدم حتماً فحشش میدادم. من برای این از همه کس بریده بودم و بخانه خود پناه برده بودم که خلوتِ خودم را دوست داشتم و نمیخواستم کسی مزاحمم بشود.

دَم در یک پلیس بود و دو نفر کیف بدست که فوری دانستم عدلیه چی هستند و یک مرد خارجی که البته آلمانی بود ـ و این خیلی زود فاش شد. یک نفر دیگر هم بود که مترجمش بود. علی هم بود. مقدمه نچیدند. یکی از عدلیه چیها که نماینده دادستان بود گفت مهندسِ آلمانی در یک سانحه هوائی مرده و آنها برای ضبط و ربط دارائیش آمده بودند و آنچه از من میخواستند این بود که سگِ صاحب مرده را چند روزی در خانه ام نگه دارم تا تکلیفش معلوم بشود. و بعد مرد آلمانی که کنسول سفارت بود گفت که بزودی تکلیف سگ را معین خواهند کرد و چون علی بآنها گفته بود که من چند روزی از را ترحم خوراک سگ را تأمین کرده بودم ازم خواستند تا موقتاً سگ را نگهدارم.

سگ را بخانه من آوردند با خانه چوبی قرص و قایمش وظرفهای آب وخوراکش وپلاسش. چرا او را راه دادم؟ خودم هم نمیدانم. برای اینکه بمن پناه آورده بود؟ شاید برای این بود که چون از خورد وخوراکش خبر داشتم، نمیخواستم بدست نا اهل بیفتد و زندگیش خراب بشود. شاید برای این بود که همان آن ازنظرم گذشته بود که اگر همین باغ و خانه و موزیک و زندگی راحت را که بآن عادت کرده بودم ازم بگیرند باید بروم وسرم را بگذارم زمین و بمیرم. شاید هیچکدام از اینها نبود ومیخواستم هرچه زودتر از شّر آن قیافه های گوناگون خلاص شوم.

سگ پیش من بود و علی خورد وخوراکش را میداد و تو حساب من مینوشت. اما سگ همیشه غمگین بود. نه صدائی ازش در میآمد و نه از کلبه چوبین خود بیرون میآمد. خوراکش را نصفه میخورد و لاغر شده بود. وجود او برای من موقتی بود. میدانستم که من این سگ را نگاه نخواهم داشت. هر روز چشم براه بودم که بیایند و ببرندش. اما از وقتی که با من همخانه شده بود وجودش را تو خانه، در گوشه خلوتِ باغ حس میکردم. مثل این بود که مدام داشت مرا میپائید وکارهایم را زیر نظر داشت. حس میکردم مزاحم من است. من نمیخواستم یک موجود زنده تو دست وپایم بپلکد.

از کوچکی چندین گربه داشتم که هر یک از آنها جانشان با سرنوشت غم انگیزی پایان گرفته بود. نخستین بار، آن گربه سیاه یک تیغ بود که مرگ را بمن نشان داد. یکی دو روز اسهال گرفت و از ما پنهان شد و روز سوم صبح که پا شدم، دیدم دراز بدراز افتاده و خشک شده. خواستم بگیرمش تو بغلم بمن گفتند که مرده است. من تا آنروز مرده ندیده بودم و مرگ این گربه نخستین رنگی بود از مرگ که در روح من نقش شد. یک آهوی قشنگ داشتم با چشمانی که میخندید؛ سگ دریدش. سگ داشتم، هار شد کشتندش. باز سگ داشتم سمش دادند. باز سگ داشتم پیر شد و فلج شد و مرد. سنگ پشتی داشتم که پنج شش ماه از سال را زیر خشک برگهای باغ میخوابید و بعد بهار که میشد، بیدار میشد و مثل فیلسوفان مشّائی تو باغ قدم میزد و هر گلی را که از آن بهتر نبود با داسِ دندانهایش درو میکرد. میگفتند سیصد سال عمر میکند و هیهات نمیمیرد. اما نمیدانم چطور شد که او هم مرد. یک روز دیدم گوشه باغ بپشت افتاده و سر و دست و دمش از لاکش بیرون جسته و کرم گذاشته، میمون داشتم که ماده بود و حیض میشد و بوضع دردناکی خون ازش میچکید و برزخ میشد و تو لک میرفت و گاز میگرفت. او هم خون بالا آورد ومرد. و برای این بود که از انس با جانور وحشت داشتم.

دیگر از این سگ خسته شدم. پس از دو هفته ای ، یک روز به سفارت رفتم وکنسول را دیدم وخواستم که تکلیف سگ را معلوم بدارد. با خوشروئی و ادب بسیار مرا پذیرفت وشناسنامه سگ را که میان سامانِ ُمرده آلمانی پیدا کرده بود بمن نشان داد و گفت:

«متأسفانه نتوانستم جای مناسبی برایش پیدا کنم. حیف است که شما این سگ را از دست بدهید. نیاکانش از سگهای با نام و نشان ناحیه الزاس بوده اند و پدربزرگش قهرمانِ نخستین جنگ جهانی بوده و در صلیب سرخ آلمان مصدر خدمات بزرگی بوده وچندین زخمی را از مرگ نجات داده و پدر همین سگِ حاضر؛ در جنگ اخیر از محافظین سرسخت و وظیفه شناسِ یک فرودگاه بود. اینچنین سگ کم یافت میشود. در آلمان هزار مارک خرید و فروش میشود. خود من اگر در آپارتمان زندگی نمیکردم حتماً آنرا بر میداشتم. اما در یک آپارتمان کوچک ظلم است که چنین سگی را نگهداشت. حالا بشما تبریک میگویم که قسمت شما شده.»

مردک مثل اینکه اینها را پیش پیش حفظ کرده بود و تا مرا دید آنها را بخوردم داد. نفهمیدم چرا رد نکردم. چرا اعتراض نکردم. یک وقت خودم را تو کوچه د یدم با شناسنامه سگ که در دستم بود. حتماً حیف بود چنان سگِ  پدر و مادرداری را که مفت و مسلم بچنگم افتاده بود از دست بدهم. جای مرا که تنگ نمیکند. خودش مونسی است برای منِ تنها. علت اینکه حالا دلمرده و خاموش است، حتماً بواسطه  ُانسی است که بصاحبش داشته و حالا دوری او را نمیتوانند تحمل کند. این خودش خیلی ازرش دارد که یک حیوان تا این اندازه حقشناس باشد. کم کم بمن خُو خواهد گرفت و مرا هم حامی و ارباب خودش خواهد شناخت واگر بمیرم، او تنها کسی است که در مرگم ماتم خواهد گرفت و اینچنین غمگین و دلمرده که حالا هست خواهد بود. این تقصیر خود من بود که در این مدت سری بلانه اش نزدم و دستی به سر وگوشش نکشیدم. حتی لحظه ای بازی نکردم و نوازشش نکردم. ازش دلجوئی نکردم. و تسلیتش ندادم. او میداند که علی باو محتبی ندارد. او از خود من توقع محبت دارد. باید تصدیق کنم که رفتار من در باره اش انسانی نبوده. سگ هم محبت میخواهد. حتماً در این دو هفته خیلی بد گذرانیده؛ باید کاری کنم که دوستم بشود. هر چه زودتر باید بخانه برگردم وتیمارش کنم. این چه فکر احمقانه ایست که جانور را بخانه خود راه ندهم. منکه تک و تنها در این دنیا زندگی میکنم وهیچکس را ندارم، مونسی از این بهتر نمیشود بی آزار و مطیع و خانه پا و دوست وهمدم. خیلی خوب شد حال بینم چطور دوستم بدارد وچطور تنهائیم را بشکند.

تا وقتی که یقین نکرده بودم که این سگ مال خودِ خودم شده نمیدانستم چه جواهری بدستم افتاده. راستی که شیفته او شده بودم. از زیبائی اندامش چه بگویم. درست مثل یکی از آن شوالیه های قرون وسطا بود. ـ مانند یکی از همان جنگجویانِ صلیبی که در این زمان کسی پیدا نمیشود که حتی بتواند شمشیر سنگین او را بدست بگیرد.

اندامش نقص نداشت. دستهایش کشیده با گنجه های پهن که مفصل بازوهایش زیر بغلش رسیده بود. اندامش کشیده، چون یک کشتی، میان باریک، موی خوابیده که نزدیک به دم کم پشت و نزدیکِ گردن پرپشت و مواج بود. کله درشت، گوشها کوچک و تیز. چشم قهوه ای با یک نگاه انسانی که با آدم حرف میزد. رنگ  مو زردِ سیر که دو وصله موی سیاه، مثل زین اسب رو پهلوهاش نقش بسته بود. زیر شکم و پاها زرد و سفید قاتی، پوزه سیاه و مرطوب، دم صاف و پائین افتاده، پاهای گرد و چرخی با ناخنهای سیاه و کوتاه. آرواره بالا کمی برآمده و روی آرواره پائین چفتِ شده. زیبا و با شخصیت و یک جانور دوست داشتنی.

خودم را آماده کردم که دوستش بدارم و تصمیم گرفتم با محبت و جلب اعتماد و حوصله سرشار به کمکش بشتابم و او را از این مصیبت برهانم. اما سخت غمگین بود. چشمانی مردد و شرم خورده داشت. دم زیبایش را با انحنای خفیفی که در امتداد اندام کشیده اش داشت. همیشه لای پایش میگرفت. حق داشت. صاحبش نیست شده بود واو این را خوب درک میکرد. بوی او از توسرش گم شده بود. شاید در سفری که رفته بود هنوز این سگ بوی زنده او را از راه دور میشنید؛ اما حالا دیگر آن بو از توش فرار کرده بود و میدانست که او نابود شده.

نخستین کاری که کردم اسمش را عوض کردم. اسمش را دوست نداشتم. اول اسمشِ اِس اِس بود و من نمیخواستم که این اسم را هر روز بزبان بیاورم. اسمش را گذاشتم «آتما» که یک کلمه برهمنی است و بمعنی روح جهان است. از این اسم خیلی خوشم میآمد. نام سگ شوپنهاور هم «آتما» بود. منهم از او تقلید کردم. سپس هرچه  کتاب در باره این نوع سگ ـ یعنی سگ گرگ ـ فراهم میشد دورِ خودم جمع کردم و از تربیت و نگهداری و خورد وخوراک آنها هر دانشی که ممکن بود بدست آوردم و دیگر نگذاشتم علی نزدیکش برود وخودم شخصاً تیمارش را بعهده گرفتم. و شوقی درین کار یافته بودم که سالها بود مانندش را ندیده بودم.

برنامه خوراک و گردش شایسته ای برایش درست کردم. هر روز با خودم بگردشش میبردم. حقیقت آن است که از صدقه سراو، خودم هم که به کنجی افتاده بودم و رغبت نمیکردم از خانه بیرون بروم، با این گردش های روزانه جانی گرفتم و زنده شدم.

خوراکش را خودم میپختم و پیشش میگذاشتم. هر صبح یک کیلو گوشت ُلخم با یک قلم گوساله و مقدار سبزی با ویتامین میپختم و میگذاشتم جلوش. اما هیچوقت اشتها نداشت و همه را نمیخورد و چیزی که موجب غم فراوان من شده بود این بود که کلاغها میآمدند بغل دستش و خوراکش را میخوردند و او همچنان بآنها نگاه میکرد و از جایش تکان نمیخورد. این وقاحتِ  کلاغها که تکه های گوشت را از منقار همدیگر قاپ میزدند، و سکوت فیلسوفانه او بود که خیلی مرا رنج میداد.

او را آوردم تو ساختمان. دیگر نمیخواستم گوشه لانه اشِ گز کند و تنها باشد. میخواستم روز و شب با خودم باشد. یکی از پتوهای خوبِ انگیسی خودم را گوشه سالن برایش چهار لا کرده بودم که رویش بخوابد. اما زود دریافتم که ماندن با من را، آنچنانکه چشم داشتم، دوست ندارد و همان گوشه باغ و آلونک خود را ترجیح میدهد. از روزیکه آورده بودمش تو، خورد و خوراکش کمتر شده بود؛ و جلو من هم خوراک نمیخورد. من ناچا مدتها او را در سرسرا تنها میگذاشتم تا بخورد و وقتی که میرفتم میدیدم  کمی از آن را خورده  و دوباره رفته سرجایش افتاده.

بدبختانه با توجه صمیمانه ای که در حقش میکردم روز بروز بدتر میشد. میلی بغذا وگردش نداشت. مدام در گوشه خودش، سرش راغمناک رو دستهایش گذاشته بود و جلوش را نگاه میکرد وگاه  آه های ناخوش میکشید.

برایش موزیک میزدم. از موزیک خوشش میآمد. یعنی میدیدم هنگام شنیدن آن بآرامی تغییر وضع میداد و به پهلو میافتاد و دست و پایش را جلوش دراز میکرد و چشمانش را هم میگذاشت و آهسته نفس میکشید. برای همین بود که برنامه موزیک شنیدن خودم مختل شده بود و ناچار بودم کهگاه و بیگاه فقط به خاطر او صفحه بگذارم. هرچه صفحه داشتم برایش میزدم، و او از همه آنها یکسان خوشش میآمد. گاه هنگام شنیدن موزیک بخواب میرفت و خورخور میکرد و ناگاه  با وحشت از خواب میپرید ودور و برخودش را نگاه میکرد. اما گاه نیز میشد که از رو پتو پا میشد ومیرفت تو راهرو میگرفت میخوابید. مثل اینکه حوصله حضور مرا نداشت. میرفت آنجا در یک زاویه که من نتوانم ببینمش میافتاد. َازم فرار میکرد؛ شاید.

تابستان رفت وخزان درختانِ باغ را به تازیانه بست. همه تلاش من در بهبود این سگ بی اثر ماند. حتی بدتر هم شد. تا تو باغ ولش میکردم  درختها را میجوید. دو درختِ سیب و سه چهارتا چنارِ تازه کاشت را از پای در آورد. یک افرای پیوندی ده دوازده ساله داشتم که مثل یکدسته گل، تابستانها چمن را زینت میداد؛ آنقدر به کنده این درخت پرید و آنرا گاز گرفت تا آخرش خشک شد وبهار دیگر را ندید.

او را به دامپزشک هم نشان دادم، کمکی نکرد. گفت عصبانی است و دوا داد و او بهتر نشد و همچنان غمگین و بی صدا و بی اشتها وفرسوده و خسته ودلمرده بود که بود.

او را به گردشهای دراز میبردم، هرروز صبح. اما هیچ ُجنب و جوش تازه ای در او دیده نشد. حتی این گردشهای روزانه موجبِ شرمندگی و سرشکستگیِ من هم شده بود. یک چنان سگِ درشت اندام و ترسناکی از سایه خودش میتریسید. از صدای اتومبیل میرمید. آخر، من این سگ را پیش از آنکه صاحبش بمیرد هم دیده بودم. برای خودش گرگی بود و وقتی که تو خانه صاحبش صدا میکرد، دل آدم رامیلرزاند وکسی جرأت نداشت از نزدیک آن خانه بگذرد. حالا چطور شده بود که وقتی من بگردشش میبردم. با اینکه مردم از نزدیک شدن باو میترسیدند، او هم از دیدن آنها میترسید و دمش را لای پایش میگرفت و گوشهایش را میخوابانید و سرش را بزمین خم میکرد و با چهره کتک خورده، زیر چشمی بآنها نگاه میکرد.

یک روز اتفاق بدی افتاد که این سگ ، پس از آن روز دیگر از چشمم افتاد. من از دم درِ خانه ای میگذشتم که چند تا عمله آنجا کار میکردند ویک توله سگ مردنی ولگرد هم که ریسمانِ کوتاهی دورگردنش بود ومعلوم بود مایه بازی و آزار بچه های محل بود، آنجا برای خودش گوشه دیوار خوابیده بود. این توله مردنی، بدبخت تر از آن بود که هیچوقت صاحبی بخود دیده باشد. از بس نژادش قاتی شده بود معلوم نبود اصلش چه و از کجا بوده. از این گذشته، گرسنگی کشیده و ُمفنگی و چرک بود و شاید بیش از سه چهار ماه نداشت. تا چشم این توله به آتما افتاد از گوشه دیوار خیز برداشت وبطرف او حمله برد.

هیچوقت من آتما را آنچنان زبون و وحشت زده ندیده بودم. گوئی این توله مردنی آمده بود جانش را بگیرد. تمام تنش رو چهار دست پایش میلریزید. گوشهایش مانند برگ کاغذی که پس از مچاله شدن باز شده باشند، طرفین صورتش خوابیده بود. کوچکترین نشانِ مقابله و دفاع در او دیده  نمیشد. توله پارس میکرد و رو پاهایش خیز برمیداشت، و این داشت از ترس نابود میشد. ناگهان توله کار خودش را کرد و با یک حمله چابک تکه گوشت ران آتما را با دندان کند.آتما پا گذاشت به فرار ومرا نیز که سرزنجیر او را در دست داشت، با نیروی جهنمی خود بدنبال کشید و توله سگ مردنی در پی ما افتاد.

 خنده ناهنجار آن چند کارگر مرا سخت آزرد. این سگ که با نیروی جهنمی خود مرا چون بادبادکی به دنبال خود میکشید، اگر میخواست میتوانست توله مردنی را بیک حمله از هم بدرد و لقمه چپ کند و تکه استخوانی هم ازاو بزمین نگذارد. این دیگر برای من قابل تحمل نبود. تمام زحماتم به هدر رفته بود. دیگر کلافه ام کرده بود.حتماً این بیچارگی و ترسوئی او، در محل دهن بدهن میگشت؛ که سگی به گندگی یک گوساله. ُجربزه یک بچه گربه را ندارد وپخی تو دلش کنی از هم وا میرود و من دیگر نمیتوانستم سرم را پیش اهل محل بلند کنم.

از بدبختی من و این اسیر زندگی من، همان شب خانه مرا دزد زد. منکه در خوابِ مستی بودم و چیزی را نفهمیدم. اما صبح که پا شدم، دیدم چنددست لباس وساعتم و کارد و چنگالهای نقره و یک فرش خوش نقشِ کرمان به غارت رفته بود. کاملا آشکار بود که دزدان وقت زیادی در کارِ خود داشته اند و آتماء این سگِ بی مصرفِ زیانکار، تمام وقت در لانه خود  افتاده بوده و  با آمدن و رفتن دزدان از سر جایش تکان نخورده بود. انگار نه انگار سگی هم در خانه بوده. تردید نداشتم اگر خودی نشان داده بود و دزدان هیکل ُگندهِ رستم صولتش را میدیدند، دیگر گمان نمیبردند که این سگ با آن یال وکوپال، از خودش بی خاصیت تر خودش است و بناچار در میرفتند. اما معلوم بود که از وجود او کوچکترین آگاهی نداشتند.

سخت نا امید و دلمرده ام ساخته بود. از خود او هم بدتر شده بودم. من دیگر از او بیمارتر شده بودم. همنشینی با او از زندگی سیرم کرده بود. گاه میشد که ساعات متوالی رو تختخوابم میافتادم و رغبت نمیکردم از سرجایم پا شوم. درست بود که کارِ موظف و مرتب نداشتم. اما همین گردش خشک وخالی تو باغ و گوش دادن بموزیک و حتی لباس پوشیدن را هم ازم گرفته بود.

گفتم لباس پوشیدن. آنروز دیگر خیلی خلقم را تنگ کرد. صبحِ زودی  بود که هردو ناشتائی خورده بودیم و من رفتم باتاق خوابم که لباس بپوشم تا بگردش برویم. تازه ُلخت شده بودم؛ لخت عریان. منکه خیال میکردم او تو سالن در گوشهء خودش رو پتو خوابیده ، با کمال تعجب دیدم آمده تو آستانه اتاق ایستاده واندام عور مرا تماشا میکند. او حالت صاحب خانه زورمندی را داشت که دزدِ بدبختِ بی دست و پائی را حین دزدی میپائید. با دیدن او، شتابان خودم را پوشاندنم. اما چه فایده؛ او تن لخت مرا دیده بود. معلوم بود که پاورچین پاورچین آمده بود و با کمال وقاحت مرا مدتی تماشا کرده بود.

حس کردم همه چیز تمام شده و دیگر نفوذی بر او نخواهم داشت. از آن پس حس میکردم خورده برده زیر دستش دارم. او از زیر و روی زندگی من آگاه بود. مرا دست انداخته بود ومایه مسخره خود ساخته بود. چرا من باید تا این اندازه با او رو راست بوده باشم که در خلوت من راه بیابد و از همه چیز من سر در بیاور؟ دیگر قابل تحمل نبود. دیگر در هیچیک از کارهای خودم اختیار و آزادی نداشتم و دست و دلم بهیچ کاری نمیرفت.

بزودی دریافتم که بخودم دروغ گفته بودم ونمیتوانم دوستش داشته باشم. خیلی کوشش کرده بودم که دوستش بدارم، اما در دلم جائی برای دوستی او نبود. برنامه زندگیم را بکلی بهم زده بود. میدیدم بیگانه ای درخانه دارم که تمام حرکاتم را میپائید. من بیک زندگی تنها عادت داشتم وحواسم تنها در یک سو، و آنهم فقط در زندگی شخصی خودم سیر میکرد. اما حالا این مزاحم تو دست و پایم میپلکید. دیگر سخت از آوردنش بخانه خود پشیمان بودم.

بنظرم جانوری زشت و مزاحم میآمد. خوب که فکر کردم دیدم آرودنش بخانه ام ـ که صالا بدلخواهم نبود. ـ ناشی از یک حسِ تقلید بود که میخواستم سگی ُگنده داشته باشم تا مردم اون را تو کوچه همراهم ببینند وبمن نگاه کنند وبا هم پچپچ کنند.میخواستم تو سالنِ خانه ام پیش پایم دراز بکشد ومن جلو بخاری دیواریِ شعله ورِ خود بنشینم وسیگار بکشم وبه موزیک گوش بدهم و او سگ مطیع من باشد. حالا نه تنها دوستش نداشتم بلکه باو کینه هم داشتم و ازش سخت بدم میآمد.

و عجبا که گوئی خود او هم به بخت بد خود کمک میکرد و رفتارش آنچنان زننده و تحمل ناپذیر بود، که کوچکترین ترحم و محبتی در دل من نمی کاشت. بنظرم یک نان خورِ زیادی و یک موجود پوچِ توسری خورده جلوه مینمود. مثل یک دختر کور، یا یک پسر افلیجِ ناقص عقل، مایه غم و خشم من شده بود. مکرر با خود میجنگیدم که باو مهربان باشم، ولو بصورت ظاهر؛ اما دریغ که ممکن نبود. کوچکترین ترحمی درباره اش نداشتم. دست خودم نبود. این جانور بیچاره هم گناهی نداشت. اما منهم از اینکه نمیتوانستم او را دوست بدارم گناهی در خود حس نمیکردم.

پس اگر این سگ امروز میمرد بهتر از فردا بود، دیگر ازش بدم میآمد. زندگی مرا درهم ریخته بود. من میخواستم در این سالهای آخر عمر، دوستم باشد و شریک زندگیم باشد. میخواستم هر بدی که از مردم دیده بودم او جبران کند. اما او یأس بخانه من آورد وخودم را هم بیمار کرد. هرچه باو خوبی کرده بودم هیچ و پوچ بود. نه گاهی سر و ُدمی بسپاس جنبانده بود، و نه هرگز نشان  دوستی ومحبتی ازش ظهورکرده بود.

این بود که باین  فکر افتادم که او را از سر باز کنم. گیرم ده دوازده سال دیگر هم زنده میماند وبعد هار یا فلج میشد؛ یا کور و زمین گیر و میمرد. اما چگونه میتوانستم از شرش رها شوم؟

روزها رو تختخوابم میافتادم و نقشه از سرباز کردنِ او را میکشیدم. داشتم باین تصمیم راضی میشدم که بدهم او را با اتومبیل ببرند کرج و یا قزوین ولش کنند تا دیگر نتواند برگردد. اما زود منصرف شدم. او تنها و بی صاحب، چگونه میتوانست تو بّر بیابان زندگی کند؟ کی بود که روزی یک کیلو گوشت بپزد بگذارد جلوش بخورد؟ کی برایش موزیک میزد؟ آیا او مانند خود من مردهِ موزیک نبود؟ ول کردن او تو بیابان که از مرگ بدتر بود.

پس خودم او را بکشم تا هر دو از یک رنج جانکاه و غم ریشه دار که در جانمان دویده بود رها شویم. شاید اگر خودش عقل داشت و راه وچاه را میدانست، با این حال و روزی که داشت، خودش خودش را میکشت. اما اینهم از بدبختی جانوران است که خودکشی را نمیدانند. پس منکه آدمم و میدانم باید خلاصش کنم.

حالا دیگر نقشه قتل او را میکشیدم. بکشمش و از دستش خلاص شوم. وجودش مرا رنج میدهد. نابودش کنم. اما چگونه؟ با اسلحه؟ زهر؟ یا مرگ موش؟ این تصمیم قطعی بود. دیگر او نمیبایست زنده بماند. زندگی او دیگر بهیچ دردی نمیخورد. من تنهائیِ خودم رامیخواستم. میخواسم رها بشوم. باید او را بکشم.

یک نیمه روز، وقتم صرف کندن گودالی برای اوشد. گودالی که لاشه اش را در آن چال کنم. دیگر در کشتن او تردیدی نداشتم. ناچار بودم که این گودال را جلو لانه اش بکنم. چون در باغ جای مناسب تری نبود؛ و نمیخواستم چمن افریقائی زیبای باغ را بخاطر او زخم و زیلی کنم.

و او، او درتمام مدتی که من سرگرم کندن گودال بودم. مرا خونسرد و بیمار میپائید. در تمام مدتی که من با بیل وکلنگ کلنجار میرفتم و عرق میریختم. او حتی یکبار هم از سرجایش تکان نخورد. همچنان با زنجیر کلفت ومیخ طویله اش وصله زمین شده بود و بمن نگه میکرد. اما هرازگاهی، آهِ خراشیدهِ ناخوشی از گلویش بیرون میپرید. گاه پیشم چنان مظلوم و بی پناه جلوه میکرد که میخواستم کلنگ را بسر خودم بزنم. از خودم بدم میآمد. یک بار، حتی ، حس کردم کشتن این سگ تمام اشتباهات وبدیهای زندگی مرا تکمیل خواهد کرد.

اما بزودی بر ضعف خود چیره و در کار خود جری تر شدم. او دیگر بدرد خودش هم نمیخورد. در یک رنج و شکنجه بی درمان میزیست. چه فرق میکرد. اگر من راحتش نکنم، درد و شکنجه مرگبار، او را تدریجاًِ از پا در میآورد. پس چرا من راحتش نکنم؟ مگر نه دنیای متمدن این کار را تجویز کرده که باید اسبان و سگانِ پیر را با یک گلوله خلاص کرد؟ راست است که آتما پیر نبود، اما بیماری درمان ناپذیری داشت. او زندگی را بر من و خودش حرام کرده بود. نه، تصمیم قطعی بود.

گودال تمام شد؛ و بیل و کلنگ را پیش گودال انداختم  که روز دیگر برای پر کردن گودال دوباره آنها را بکار برم. سپس به اتاق خودم پناه بردم و با تن یخ کردهِ خیس عرق، روی تختخوابم افتادم.

و کابوس مرگ زا شروع شد. بارانِ ریز تندی رو شیروانی ضرب گرفته بود. خیلی بد شد. خاک خیس و شفته میشود و فردا کارم زیادتر میشود. اما خوب شد. خاک تر و سنگین برای جلوگیری از بوی گند و پوشاندن خلاء گودال بهتر است. بعدش هم دیگر خاک ُافت نخواهد داشت. میخواستم روز دیگر زهرش بدهم. از اینرو زهری بی بو و مزه و سخت کشنده دست و پا کرده بودم که رعشه و شکنجه نمیداد و میبایست قاتی خوراک روزانه اش کنم. به او روزی یک وعده، و تنها صبح ها خوراک میدادم. این برنامه را از تو کتابها خوانده بودم.

شب بدی گذشت آغشته باکابوسهای رعشه آور. تو خواب هم در تلاشِ کندنِ گودال بودم. قبرهای بسیاری کنده بودم و باز هم داشتم قبر می کندم. خودم را قبر کنی میدیدم که عمری کارم قبر کنی بوده. آنهائی را که درکابوسهایم میکشتم سگ نبودند، آدم بودند. آدمهای ندیده و نشناخته و زبون و زمین گیری بودند که باکارد تنشان را قطعه قطعه میکردم. در کابوسهایم دیدم که خودم بچه بزرگی دارم ـ یک پسر بیست وچند ساله. زیبا، رشید و دلنشین. دیدم او را سر بریده ام و تنش را تکه تکه کرده ام وجلو آتما انداخته ام بخورد. این کابوس مرا با حالت غثیان از خواب پراند . شیشه عرق را از بالای سرم برداشتم و سر کشیدم و فوری تو رختخوابم بالا آوردم. عرقِ هنوز سرد را ، قاتی کف و صفرا بالا آوردم.

در این میان ناگهانِ خِرخِری از بیرون بگوشم خورد؛ مثل اینکه گلوی آدمی را تازه بریده بودند و به خِرخِر افتاده بود و جان میداد. صدای خِرخِر آن آدمی بود که در کابوسم کشته بودم. نمیدانم از آنِ پسرم بود یا دیگری.

آهنگ مرگبار یک ناقوس کلیسا، همراه با ناله دردناکِ  َبمی از تو حیاط و از طرف لانه آتما بلند بود. در تاریکی جانفرسا خیره ماندم و نیروی تکان خوردن را نداشتم. آوازِ دستجمعیِ جادوئی و مست کننده ای که تابوتِ گریه متلاشی شده ای را شایع میکرد بگوشم میخورد. مثل این بود که آن آدم نمیخواست بمیرد. زمانی مسحور در رختخوابم ماندم. نگاه کردم دیدم رو ملافه خون بالا آورده ام ـ مثل خون تازه ای بود که از تن پسرم َپشنَگ زده بود.

از جایم بیرون پریدم  بسرسرا رفتم و سالن دویدم. در آنجا، در سالن ، دیدم دو چشمِ خونینِ سوزان، تو تاریکی سوسو میزد. خون در رگهایم خشک شد. اینجا صدای خِرخِر بلندتر بود.اما صدا بگوشم آشنا بود. مثل اینکه تمام شب آنرا شنیده بودم. مثل اینکه از اول زندگیم آنرا شنیده بودم. َتهِ صدا تو روحم میپیچید. و آنچشمانِ دور بودند و مرا مینگریستند. بگمانم رسید که قلبم از تکان باز ماند. همانجا، دم در، زانوهایم تا شد و دَمر رو فرش افتادم. اما هنوز گمان داشتم که ایستاده ام. نمیدانستم در چه وضعی بودم. و حتی آنزمان هم که دانستم که آن چشمانِ خونین که سوسو میزد، چشمان رادیو گرام بود که صفحه روش بازی میکرد وبم ضجه های «بوریس گودنف»  مینواخت، نتوانستم حالت خود را بازیابم.

من کی این صفحه را گذاشته بودم که تمام شب، خود کارِ دستگاه، هی آنرا تکرار کرده بود و من در کابوس زهرآلود خود دست وپا میزدم؟ ندانستم چه زمان آنجا بیهوش افتاده بودم وچون بهوش آمدم بامداد بود و نور خورشید تو اتاق خلیده بود وهنوز دستگاه خودکارِ رادیو گرام پایان سی دوم پرده چهارم را میکوبید.

با فرسودگی و رخوتِ کابوسی که هنوز ته مانده اش رو دلم سنگینی میکرد، خوراکش را پختم. مثل آدم مصنوعی شده بودم و آنچه میکردم بی اراده بود. هیچ آرزوئی ، جز مرگِ آن سگ نفرین شده در دل نداشتم. یکبار هم پرده اتاق را پس زدم و باو نگاه کردم. شگفتا که او همچنان پیش لانه اش، روبروی گودال و بیل و کلنگ ها، خوابیده بود وجلوش را نگاه میکرد. یعنی از دیروز تا حال از جاش تکان نخورده بود و همچنان تمام مدت، زیر باران آنجا مانده بود؟

خوراکش را از رو اجاق زمین گذاشته بودم. هر قدر خنک تر میشد و زمان آلودن زهر بآن نزدیک تر، من در کار خودم جری تر میشدم. تا این سگ زنده بود من روی آرامش را نمیدیدم. اما دستپاچگی بچگانه ای هم بمن دست داده بود. ظرفها را بهم میزدم. بستهء کوچک زهر را که تو کاغذی پیچیده شده بود، تو بشقابی گذاشته بودم و تمامش فکرم متوجه آن بود که حتماً پس از آلودنِ غذای او، بشقاب را بشویم که خودم آنرا بعداً ندانسته بکار نبرم.

 اما نمیدانم چه شد که مقداری آب تو آن بشقاب ریختم وکاغذ تر شد، و از اینرو ناچار هنوز خوراک گرم بود که آنرا با زهر آلودم و باچوبی بهم زدم و گمان کردم یعنی این وسواس بمن دست داد ـ که تمام آشپزخانه و ظروف آن به زهر آلوده شده. تصمیم گرفتم پس از پایان کار همه ظرفها را بیرون بریزم وبا دقت همه را بشویم وآب بکشم.

باکی نیست. دیگر آتما نخواهد بود که غمش را بخورم؛ که بترساندم و سایه اش بر تنم سنگینی کند. من همان آدمیزادِ تنها و منزوی خواهم بود که پرده های سالن را پس خواهم زد و نور خورشید را بدرون خواهم خواند و موزیک خواهم شنید. آری امشب دیگر لانه اش تهی خواهد بود و فردا دیگر زحمت ُپخت و پز را نخواهم داشت و دیگر لازم نیست صبح زود از بسترم بیرون بخزم وبرای او سفره بچینم.

تعجب نداشت که ظرف خوراک را در دست من دید و از جایش تکان نخورد. اوکارش همین بود. هیچوقت نشد که خوراک برایش ببرم و او از سرجایش پاشود و سر و دُمی بسپاس تکان بدهد. مثل اینکه از من طلب داشت؛ یا این وظیفه من بود که نوکریش را بکنم.

خوراکش را جلوش گذاشتم وفوری رفتم تو اتاق و از پشت شیشه پنحره نگاهش کردم. مدتی ایستادم اما او از جایش حرکت نکرد. مثل اینکه وجود مرا از پشت پنجره حس میکرد ـ یقین دارم که حس میکرد. زیرا بنظرم آمد که حرکت کوچکی کرد و سرش که رو دستهایش افتاده بود تکان کوچکی خورد. از تجربه ای که از این سگ اندوخته ام، توانم گفت که سرعت سیر بو برایش از سرعت سیر نور تیزپرتر بود. برای همین هم بود که آنشب که خانه ام را دزد زد آنقدر از او رنجیدم. چون شک نداشتم که بوی دزدان را شنیده بود، ولی خودی نشان نداده بود. .....

 

دنباله ی داستان را در بخش دوم بخوانید

 

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 934 تاريخ : يکشنبه 18 تير 1391 ساعت: 20:23
برچسب‌ها : آتما، سگ من,(بخش اوّل),از کتاب: چراغ آخر,نویسنده: صادق چوبک,داستان بلند,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,