آتما، سگ من(بخش سوّم)

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

آتما، سگ من

از کتاب: چراغ آخر

نویسنده: صادق چوبک

بخش سوم این داستان

 

  ..... هیچکس مانند خود من از نیروی جهنمی او آگاه نبود. پیش از این، روزهائی که او را بگردش میبردم. گاه میشد که راهی که من میخواستم بروم، او نمیخواست؛ عناد میکرد و چنان زنجیر را از دستم میکشید که من در مقابل او حالت جوجه ای پیدا میکردم. میدیدم کوچکترین مقاومتی در برابرش ندارم. همان روز که از آن توله سگ فرار کرد، چنان تکانی بمن داد که تا چند روز بعد مهره های پشتم درد می کرد. .....

..... و حالا او و من تنها در یک اتاق، در یک خانه دور افتاده، (او زخم خورده و کینه جو و من زبون و ترس زده) روبروی همدیگر هستیم. باز چنان رعشه ای به تنم افتاده که توان آنکه دست خود را برای ربودن تپانچه دراز کند نداشتم. مرگ پیش چشمم بود. میخواستم بگریم که آشکارا شنیدم:

خوابگاه غول را

سراسر ترس  فرا گرفته.

دمی بیاسای

اگر آسودن توانی.

اگر

بجهان نمیآمدی؛

یا

در کودکی

مرده بودی، هرگز:

آنهمه ستم از توسرنمیزد.

و آنهمه حکم اعدام مردمان را

صحه نمیگذاشتی.

تو، منجلاب حیاتی.

تمام گندابها

دورن تو راه دارد.

بی گمان یکی با من سخن گفته بود. اما کی؟ همه چیز خاموش بود و خروشِ خاموشی شیارهای مغز من را انباشته بود. و او همچنان آرام خفته بود. حتی کوچکترین ارتعاشی در ابروانش هم دیده نمیشد. حتماً دستخوش وهم شده ام . آری؛ من بیمارم. تنهائی، و نیز کوشش ناجوانمردانه ای که در راه نابود ساختن این جانور از من سرزده، فرسوده وبیمارم ساخته. بی شک مالیخولیا بسرم راه یافته. هیچکس با من سخن نگفته و در اینجا سوای من واین سگ زبان نفهم کسی نیست. مگر نه اینست که گفته اند سخن گفتن واشک ریختن و نیز خندیدن خاصه آدمیان است و جانوران از این مواهب محرومند؟ کی هست که با من سخن بگوید؟ در این حال که در شک و ترس خود فرو شده بودم آشکارتر ازپیش شنیدم:

زندگی به ستم و دروغ از کف شد.

آمدن:

و خوابی گران دیدن

و از آن

به خواب جاوید شدن؛

و به خوابستان شتافتن ـ

ناپذیرا، گردی در شناخت؛

و ناگرفته ، غباری از مهر.

پایان کار

چه داری؟

هیچ.

چه پشت سرگذاشتی مگر،

تنفر وستم و خودخواهی؟

هیچ دانستی،

در این جهان

چیزی بنام مهر هست؟

اکنون

چه داری؟

این زبان من نبود. اما آنرا بس روشن و بیغش میشنوم و همچون میخی گداخته در مغزم فرو میشد. در پی خاموشی، خون دررگهایم فسردن گرفت و گریه را سر دادم. از خود بیخود شدم. اما طنین آن صدا، جانم را بجادوکشیده بود. راست میگوید. چه بود این زندگی؟ به هر بازیچه ای که دست زدم همه دروغ بود. پنجاه سال راه زندگی را پیمودم ، و اکنون در سراشیب آن بودم و هرآن ممکن بود مرگ از راه برسد و پرده این نمایشِ خندستان و هول انگیز را از پیش چشمانم پائین بکشد.

بار دیگر آهنگ خوابگر و سرزنش بار او بگوشم رسید:

هیچ . نیستی.

ندانستن

و نخواستن

و دانستن

و خواستن را

می ندانستن.

چشم گشودن

و خود شدن ـ شدن

و آنگاه

دانستن

و خواستن

و در عطش زندگی سوختن

و سراب گزندهِ گول زن،

پیش چشم ها کشیده:

و سگان گرما زده

عمری در پی شرنگ مذاب دویدن

و چکه های زقّوم در کشیدن

و از مغاک

به سنگلاخ افتادن

و گریز سراب.

سرانجام

از پای شدن ... و

گذاشتن ... و

گذشتن.

لحظه ای گمان بردم هوای زهرآلود خانه مرابسوی مرگ کشانده. تپش دلم یک در میان شده بود شاید پینکیِِ کوتاه مرا گرفته بود و پریشان خوابی نیز دیده بودم. موزیک همچنان بر دستگاه خود کار تکرار میشد. آهنگ که بپایان میرسید، دوباره بازوی خودکار بجای نخستین باز میگشت. ایکاش زنگی ما هم این چنین بود. کاش نغمه زندگی ما نیز از سر تواند گرفت. کاش «امید بر رمیدن بود». این سمفونی شوبرت نیمه تمام مانده . اما اکنون در دنیای من تمام شده است. کاش بهمین آسانی بتوان زندگی را از سر گرفت. این زندگی کوتاه در خور دانش سرشار و معرفت بیکران ما نیست. بما ستم شده. خوشا سنگ و آهن که هزاران سال میزیند. خوشا غبار، که زندگیش از ما درازتر است. تف بر تو . این جهان را ما ساختیم و تو ستمگر را در آسمانش نشاندیم و تاجگلی که هر شاخه اش با خون هزاران دل آبیاری شده بر تارک شومت نهادیم و نسل اندر نسل به ُکرنشت پشت دو تا کردیم و رخ برآستانت سودیم و ستودیمت؛ و تو بیدادگر هر دم نهیب نیستی بگوشمان سردادی و داسِ مرگ میانمان بدور انداختی. افسوس که از افسون تو آگاهیم. هرگاه نمیدانستیم جای چنان افسوس نبود. اما تو نیز که ساخته و پرداخته خود مائی با ما میمیری. من و تو هردو با هم به بوته نیستی خواهیم افتاد. در دم شنیدم:

آرام . آرام.

یکدم تن دردمند را

تنگ درآغوش بگیر

و تنهائی خویش را

درونش بگداز

و سیر برخود بگری ـ و

پیش از آنکه

مرگت فرا رسد

دمی

در سوگِ خود بگری.

چرا آمدی؟ چرا زیستی؟ چرا میروی؟

کی اخگرِ مهری

دردل پذیرفتی؟

که را خواستی

جز خویشتن را؟

این زندگی تهی از مهر را

جز دوزخی میخواهی؟

افسانه میخواهی؟

لالای لولو خواهی؟

بگویمت:

قاضی اعظم

به خانه دژخیمان

در مسند قضا نشسته.

پشت سر او:

سر نیزه ها صف بسته.

تازیانه ها،

دستبندها،

الچک ها،

ُکندها،

و طناب دار،

در فرمان او.

وسیاه چال هایِِ

خمیازه گر

هل من مزید

میطلبند.

س   :      تو چه کردی؟

ج    :      شراب نوشیدم.

حکم :      حّد

س   :      تو چه کردی؟

ج    :      گرده نانی

             ربودم

             بهر انباشتن شکم.

حکم :     قطع ید.

س   :     تو چه کردی؟

ج    :     سخن گفتم،

            زبانم سخن گفت

            یارای آنهمه جور وستم نبود.

            قفل زبانم شکست

            و گفتم.

حکم :    شکنجه ـ مرگ.

س   :    تو چه کردی؟

ج    :    زنی،

           زنی بدلخواه خویش

           با من خفت

           و هیچیک ناشاد نبودیم.

حکم :   رَجم.

س   :   تو چه کردی؟

ج    :   مردی،

          مردی که به جان دوست میداشتم

          با من گرد آمد

          و شکم از او بار گرفت.

حکم :  هان! نَغَل «زاده زنا» روسپی.

          سنگسار.

          سنگسار.

و آن توله ناتوان

که برمن زخم زد

فرزندم بود.

او

کیفر ستمی که باو روا داشته بودم

بمن داد.

و آن دزد

که نیمشب بخانه تو زد

و من خاموش ماندم؛

فرزندت بود.

ندانسته آمده بود،

برای ربودن مال خویش

و باز داشت نتوانستم.

بجان آمدم . سردی و عرق مرگ بر تنم نشسته بود. ای فریب مقدس! ای گول ارجمند بفریادم رس. همیشه تو پشت و پناه من بوده ای . این تو بودی که، سرتا سر زندگی، همواره مرا سرگرم و مشغول داشته ای . اینک بیا و دست گیرم . من نابود میشوم. آری. مرگ هست وترس نیز هست. من همیشه از این فرجام ستمگر در هراس بوده ام. آری درازی زندگی مطرح نیست؛ پهنای آن مطرح است. من هوا را دوست دارم. خورشید را دوست دارم. موزیک را دوست میدارم. شعور و جسم خود را حیف میدانم که نابود شود. راست میگوئی باید این تن دردمند را  دمی در آغوش بگیرم و برخود بگریم... درست است زندگی من پهنا نداشت. تنگ بود. درازی آنهم نامعلوم است. هرچه فکر میکنم میبینم بهیچگونه مرگی راضی نمیشوم. همه جورش تلخ و سیاه است ـ نه روی تخت بیمارستان و نه سکته و نه افتادن از هواپیما و نه خودکشی و نه خواب بخواب شدن. هیچکدام را نمیخواهم. از همه بیزارم. اما آخرش باید رفت. و همین فکر رفتن آخر است که مرا میسوزاند و محو میکند. این بزرگترین مصیبتهای ماست.

از جمادی مردم و نامی شدم

و ازنمامردم زحیوان سرزدم

......................

دل خوشکنک است. دروغ است. خود آن بیچاره هم میدانسته و به فریب مقدس پناه برده و خواسته خودش را گول بزند و خودش میدانسته دروغ میگوید. اگر رویش میشد میگفت آخرش از چاه مستراح سر بیرون خواهد کرد. حقیقت آن است که باید سلولهای تن من تازه و جوان بشوند و مدام زاد و ولد کنند و نرمی و شادابی و زنده بودن خود را نگاه دارند. اما وای برآنکس که نتواند خودش را فریب بدهد. بدبخت آنکه هیچگونه تخدیری در او کارگر نشود. بیچاره آنکه دست فریب را بخواند و دیگر حتی گول فریب را هم نخورد. حالا که زندگی من پهنا نداشته، دست کم بر من منت بگذار و بمن بگو چند زمان دیگر خواهم زیست. بمن بگو آیا بزودی خواهم مرد؟ باز شنیدم:

تو هم اکنون مرده ای،

اما هنوز بخاک نرفته ای.

هم اکنون دردی نهانی.

بدرونت چنگ انداخته.

و بزودی از پا در خواهی آمد.

اما

نه جهانی دیگر

و نه شکنجه ای

بیش از آنچه در این جهان

دیده و خواهی دید.

دوزخ تو همین جاست.

ندانستم چه میکنم. تا آنجا بهوش بودم که دستم برای تپانچه ای که در کشو میزم بود دراز شد ودو تیر پیاپی به پیکر آن سگ جهنمی خالی کردم و از هوش رفتم. درست ندانستم چه زمان بیهوش بودم. چون بهوش آمدم، هنوز شب بود وماه از پشت پرده های کلفت اتاق، مردن نورش را بدرون پراکنده بود. خود را در خون غرقه یافتم. همه چیز فراموشم شده بود. درد جانکاهی در  شانه خود حس میکردم وچون چشمانم بنورِ جان بپشتِ اتاق یارشد، سگ را دیدم که بر جسمم خم شده و زخمهائی که گلوله در شانه ام پدید آورده بود میلیسید و چشمانش چون دوگل آتش درونم را می سوزانید.

 

 

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 725 تاريخ : يکشنبه 18 تير 1391 ساعت: 14:17
برچسب‌ها : آتما، سگ من,از کتاب: چراغ آخر,نویسنده: صادق چوبک,داستان بلند،dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,