تنها

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

تنها

روزبه عقیلی

موجود پشمالوی کوچک سرش را بالا می گیرد و به صورت مادر مهربانش خیره می شود.چشمان مشکی مادرش با ذوق و حرارت فقط او را می نگرد.موجود کوچک به دنیای پیرامونش خیره می شود و چیزهایی را می بیند که تا به حال ندیده بود.درختان بلند،گل ها،چمن سبز رنگ و حتی دریاچه ای کوچک و با آبی بسیار زلال در کنار تپه ای پشت درختان چنار.

موجود تازه متولد شده به سراپای خویش نگاهی انداخت.دو تا دست خمیده،دوتا پای کوتاه،دوتا چشم مشکی همانند مادرش،یک بینی تقریبا بزرگ و کلی مو.انگار همه چیز سر جای خودش بود.همه چیز درست در جای مناسب،تا موجودی کوچک تشکیل شود.موجودی که بتواند با چشمان سیاه درشتش به دنیا نگاه کند و از آن متعجب شود.حیوان کوچک سرش را به سمت بالا می گیرد و صدایی می کند.سپس آرام با پاهایش چند گام کوچک بر می دارد.انگار دارد پاهایش را آزمایش می کند تا ببیند توان تحمل وزن بدنش را دارد یا نه.بعد از این که مطمئن شد پاهایش توان تحمل زیادی را دارند به طرف تپه دوید.ارتفاع تپه کم بود و براحتی از آن بالا رفت.در پشت آن یک برکه ی کوچک بود و در چند صد متری پشت دریاچه یک جنگل انبوه به چشم می خورد.

جنگل بسیار بزرگ و پر از درخت و گل و میوه و حیوان است.حیوانات گوناگون...از پرنده که روی درختان بلند می نشیند و برای اهالی جنگل سرود و آواز می خواند تا مارهای قطور و خطرناک و شیر و ببر و پلنگ.همه در کنار هم در یک خانه ی بزرگ زیر یک سقف بزرگتر به نام آسمان زندگی می کنند،می خوردند و می آشامند.همه با هم برای ادامه ی بقا تلاش می کنند.یکی می خورد و دیگری خورده میشد تا این خانواده ی بزرگ هم چنان به حیات خویش ادامه دهد.

در همین موقع مادر جانور به بالای تپه میرسد.به فرزندش نگاه میکند.فرزندی که حالا دارد با دنیای اطرافش ارتباط برقرار می کند.دوتایی به پایین تپه رفتند.به کنار دریاچه.در آن هر دو آشامیدند و خود را تمیز کردند.مادر به فرزندش لبخند زد.آسمان داشت تاریک میشد.بخش کوچکی از خورشید هنوز تقلا می کرد و نمی خواست به پشت کوه برود.می خواست زمین را گرم نگاه دارد.ولی زمین بود که می چرخید نه خورشید.پس خورشید هم رفت.تاریکی آمد.صدای روباه و گرگ و شغال از درون جنگل به گوش می رسید.آن دو به سمت جنگل حرکت کردند.روی اوّلین درخت جغدی نشسته بود.به اعماق تاریکی خیره شده بود.بال های سفیدش بسته بودند.چشمانش در تاریکی گم شده بود.موجود کوچک اوّلین قدمش را در جنگل بزرگ گذاشت.جنگلی پر از حوادثی که نمیشد آن ها را پیش بینی کرد.فرزند شاید با کمی ترس به مادرش نگاه کرد امّا جواب مادر چیزی جز لبخندی قوت بخش نبود.

زیر درختی بزرگ هر دو نشستند.سرمای درون جنگل،تعجب بیشتری برای موجود کوجک به ارمغان آورد.آن دو زیر درخت و در امان دو بوته ی بزرگ خوابیدند.در اواسط شب مادر از خواب پرید.صدایی شنیده بود امّا آن چیزی نبود جز هوهوی باد.به فرزندش خیره شد.فرزند کوچکش در خود فرو رفته بود تا سرما اذیتش نکند.چقدر او در این دنیای حیوانات،زیر این سقف بزرگ پر از ستاره تنها بود.

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 688 تاريخ : شنبه 31 تير 1391 ساعت: 10:41
برچسب‌ها : تنها,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,