کنه | بلاگ

کنه

تعرفه تبلیغات در سایت

کنه

پسر با لبخندی رضایت آمیز به شاگردش که پشت پیانو نشسته و آهنگی رمانتیک را می نوازد،نگاه میکند.آهنگ تمام میشود.دختر و پسر پشت میزی که رویش دو چای،شیرینی تر و میوه ی تازه گذارده شده،مینشینند.

-خوب میزنی.بهتر شده کارت.

-مرسی امیر.همش به لطف توئه.

دختر دست پسر را نوازش میکند.امیر لیخند میزند.پس از نوشیدن چای و خوردن میوه،امیر آماده ی رفتن میشود.دختر تا دم در امیر راهمراهی میکند.

-پس هفته ی دیگه یکشنبه میای؟

-آره،اگه مشکلی نداری.

-نه،اصلا.

امیر کفش مجلسی نوک تیزش را برمیدارد،در را باز میکند و بیرون میرود تا روی پلّه های راه پلّه کفش خود را بپوشد.

-باشه،پس خداحافظ امیر.

-خداحافظ.

                                                    *                        *                         *

پسر با کت و شلوار طوسی رنگ و ساعت مچی مارک اصلش نظر هر دختری در آن حوالی را جلب میکرد.امیر به در خانه ی نسترن نگاه میکند.چند لحظه صبر میکند و زنگ را بصدا در میاورد.

مادر نسترن در را باز میکند.امیر متعجب میشود.همیشه خود نسترن به پیشواز او می آمد.

-سلام آقای صبوحی.خوب هستید؟
-سلام.ممنون.نسترن هست؟

-نه،رفته بیرون.حالا شما بفرمایید داخل.

او وارد میشود.بر روی کاناپه ی سبز رنگ دو خانم نشسته بودند.یکیشان مسن بود و امیر او را نمیشناخت.دیگری سایه خواهر نسترن بو.پس از سلام و  احوال پرسی من در مبلی تک نفره روبروی آنها نشستن.مادرم نیز به فرزندش در مبل روبروی من پیوست.مادر نسترن گفت:ایشون مادر من هستند.فاطمه.

-خوشحالم میبینمتون.

تعجب در چهره ی امیر مشهود بود.مادربزرگ نسترن گفن:از خودتون پذیرایی کنید.

امیر سیبی از ظرف میوه ی وسط میزی که بین دو مبل فاصله انداخته بود،برمیدارد و با چاقو به چهار تکه قسمت میکند.مادر نسترن شروع به حرف زدن میکند:شما با نسترن چه کار دارید؟

امیر متعجب تر از قبل پاسخ میدهد:خوب معموله دیگه.معلّم پیانوشم.

-نه.منشورم غیر از اونه.دیگه چه کار باهاش دارین؟

-منظورتونو نمیفهمم.

-بزارین خیلی واضح بگم.نسترن یک خواستگار داره.تازه اگه با اونم جور شد،پسر عموش هست.تازه شرایطی هم داره.

امیر برّ و برّبه چشمان خرمایی مادر نسترن نگاه کرد.پیراهن گلدار سفید بلندی پوشیده بود که اصلا به شلوار مشکی اش نمیآمد.امیر هیچ جوابی نداشت.

-من برای خواستگاری نیامدم.شغل من ایجاب میکنه که تنها باشم.من فقط به نسترن پیانو درس میدم.

-خوب اگه این طوره،ما از شما میخواهیم که دیگه نیاین چون متوجه شدیم نسترن خیلی به شما وابسته شده.یکجور کشش شدید.

امیر میدانست او چه میگوید.

سایه با چشمانی عاقل اندر صفیه به امیر نگاه انداخت.او خیلی شبیه خواهرش بود.

-باشه.ولی اگه این طوریه،چرا خودش بهم نگفت؟

-خب اون شما رو دوست داره و نمیخواد ازت دور باشه.

امیر یاد هیئت ژوری افتاد.سه زن در برابر او.نیروی ناعادلانه...

خداحافظی به سردی صورت پذیرفت و امیر با چهره ای ناخوشانید،با سرعت هر چه تمامتر ار آن خانه دور شد.

                                                     *                       *                     *

-چه خبر؟برای چی دیگه خبری ازم نمیگیری؟

امیر که یعی کرده بود این صدا را از حافظه اش پاک کند،از شنیدن دوباره ی آن متعجب شد.

-نسترن؟سلام.واقعا که این رفتارهای تو رو نمیفهمم.

-چه کارهایی؟همین که همه ی زنهای فایلتو جلوم صف کشیدی و برام خطّ و نشون و شرایط گذاشتین.اگه میخواستی جدا شیم،خوب خودت بهم میگفتی.

-حالا وا کن اونا رو.ببخشید.نمیتونستم بگم.حالا هم گذشته ها گذشته.

-چی میخوای نسترن؟

-میخوام بیای بهم پیانو درس بدی.

-نه دیگه نسترن.

-لطفا.دیگه مشکلی پیش نمیآد.حالا من ازدواج کردم.

-چه زود.فقط یک سال گذشته.مثل این که ازدواجتون از همون موقع قطعی شده بود.

-آره،تقریبا.حالا دیگه نمیتونن بگن مشکلی هست.من منتظرتم.

-من نمیتونم بیام.یک معلّم زن بهت معرّفی میکنم برو پیش اون.

-نمیتونم با کسی کنار بیام.خودت بیا دیگه.لطفا.امیر درنگی کرد.نمیخواست اشتباهی را دوبار تکرار کند.

-باشه،ولی فقط بعنوان معلّمت هستم.

-باشه.یکشنبه مشکلی نداری؟

-نه،یکشنبه میبینمت.خداحافظ.

-خداحافظ امیر.

                                                       *                     *                     *

با بر یاد آوردن آخرین خاطراتی که در این خانه تشکیل شده بود،لبخند تلخی بر لب امیر نشست.شکی ناخودآگاه لحظه ای او را فرا گرفت امّا احساسش آنرا پس زد.زمگ خانه را زد.مردی در خانه را باز کرد.

-سلام.شما باید امیر باشین.

-سلام.بله.خوب هستید؟

-ممنون.من علیرضا هستم.

-خوشبختم.

-بفرمایید داخل.نسترن منتظرتون هست.

داخل خانه با مادر نسترن مواجه شد.در نگاه با آخرین باری که امیر او را دیده بود،بسیار پیرتر و خجالتی تر مینمود.موهای خاکیتری مایل به سفیدش روی شانه هایش ریخته بود.

-سلام.

-سلام امیر.برو اتاق نسترن.منتظرته.

در اتاقی که لحظات خوشی را با شاگردش گذرانده بود را میزند.تق تق

نسترن در باز میکند.در نظر امیر،نسترن الآن زنی بالغ و بسیار زیبا ولی شکسته می نمود.نسترن بدون حرفی دست امیر را میگیرد و او را بداخل اتاق می آورد و در را می بندد.امیر روی مبلی دو نفره می نشیند.نسترن در طرف دیگر مبل قرار می گیرد و مستقیم چشم به امیر میدوزد.

-سلام امیر.

-سلام.

نگاه سرد روی شانه ی نسترن لغزید.نمیخواست چشمانش با چشمان نسترن تلاقی می کند.علیرضا رو دیدی؟مرد خیلی خوبیه.مهرونه و خیلی خوش اخلاق.

-آره،همین طور به نظر میرسه.

-تو خوبی؟خیلی دلم برات تنگ شده بود.تو چی؟

امیر مرد رکی بود.

-راستش نه.اصلا به یادت نبودم.با اون وضعی که آخرین بار از این خانه رانده شدم دیگه هیچ گاه نمیخواستم پایم را به داخل این خانه بگذارم.

-ببخشید امیر.ولی باید گذشته ها رو فراموش کرد.

-دقیقا.برای همین من سعی کردم فراموشت کنم.

-منظورم اون نبود.

سکوتی اتاق را فرا گرفت.فضای اتاق سنگین بود.امیر ادامه داد:پیانوتو میخوای چی کار کنی؟دیگه بعد یک سال  فکر نکنم وضعت به خوبی سال پیش باشد.باید پیانوتو با یک معلّم دیگه ادامه میدادی.

-گفته که.نمیتونم با کس دیگه ای کنار بیام.

نسترن پشت پیانو رفت و روی صندلی نشست.امیر گفت:کتاب"چرنی"تو در بیار.ببین از اون آهنگ قدیمیت چیزی یادت هست؟
نسترن کتابشو در آورد و شروع کرد به نواختن پیانو.نواهای غلطی از پیانو در میآمد.دیگر خبری از آن آهنگ قشنگی که امیر را بوجد می آورد،نبود.

-دیگه نزن.بسّه.

-خیلی بد بود.آره؟

-آره.باید از اوّل شروع کنیم.تمرین های انگشت و بقیه.یکم طول میکشه تا دوباره مثل قبل بتونی پیانو بزنی.

پس از کمی تمرین و خوردن میوه و چای،امیر آماده ی رفتن شد.

-هفته ی دیگه یکشنبه میبینمت.

-باشه.خداحافظ امیر.

امیر در اتاق نسترن را باز کرد و پا به اتاق نشیمن گذاشت.علیرضا به بدرقه ی او آمد.چشمان مشکی علیرضا ناخشنودی و نارضایتی از چیزی را نشان میداد و انرژی منفی را در اتاق پخش میکرد.امیر هیچ لذّتی از مصاحبت با او نمیبرد.

-خداحافظ آقای صبوحی.

-خداحافظ.

                                                  *                          *                        *

امیر به نسترن گفت:تو این یک ماه اخیر که باهات کار کردم پیانوت بهتر شده.

نسترن داشت کتابهاشو جمع میکرد.امیر به تابلوی غروبی که دخترخاله ی نسترن کشیده بود نگاه کرد.در مقایسه با دختری هشت ساله،نقّاشی خیلی خوبکنه,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,...

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 1711 تاريخ : چهارشنبه 20 شهريور 1392 ساعت: 10:14

آرشیو مطالب

نظر سنجی

بیشتر از کدام داستان خوشتان آمده است؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :