طنین

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

طنین

همه جا را دود و مه غلیظی فرا گرفته است،من به دنبال گمشده ام میگردم...

از خیابان عبور می کنم در حالی که صدای مبهم ماشین ها در میان مه غلیظ درون سرم گم شده است و من نمی توانم وقایع اطرافم را تحلیل کنم.شاید همین پنج دقیقه پیش بود که دست در دستان او داشتم و با هم به سمت پارک می رفتیم امّا الآن،سرگردان و حیران،تصوّر می کنم که از خیابانی عبور می کنم و به دنبال او می گردم تا شاید بتوانم از خودم و او در مقابل این مه غلیظ که ناگهان سطح شهر را فرا گرفته بود،محافظت کنم.مه خاکستری رنگ که همانند دودی غلیظ است،کم کم چشمان و گلویم را می سوزاند.از دور نور قرمزی را میبینم که تند تند فلاش می زند و لحظه ای بعد،صدایی دهشتناک،تصادفی مرگبار را خبر می دهد.

هراسناک سعی می کنم از جایی که چند لحظه پیش به سویش می رفتم و نور تند فلاش زده میشد فاصله بگیرم و راه خودم را نود درجه به سمت غرب ادامه دهم.

_ طنین

مشتاقانه او را صدا می کنم امّا طنین طنین گفتنم همانند بی نهایت صدای دیگر و میان بوق ممتد ماشین ها گم شد و لحظه ای بیش پایدار نماند.جلویم مغازه ای می بینم که صاحبش با ترس و نگرانی فراوان زنش را صدا می زند.چند قدم جلوتر زنی را می بینم که فکر می کنم همسر همان مرد مغازه دار است و دنبال شوهرش می گردد ولی این قدر خودم مشغول یافتن طنینم هستم که زحمت به خودم نمی دهم آن زن و شوهر را بهم برسانم.

چند قدم دیگر راه می روم.دیگر به خلاص شدن از این وضعیت نا معلوم امیدی ندارم.تمام آرزویم در این لحظه فهمیدن اتفاقاتی است که دارد می افتد.چه اتفاقات گنگی...چقدر مبهم...

صدای ممتد بوق ماشینی و صدای جیغ زنی حواسم را به کل پرت می کند.تمام افکارم متلاشی میشوند.به سمت تصادف می روم.در این دود و مه احتمالا خیلی از این اتفاقات می افتد.ولی...ناگهان دلشوره ای تمام فکر و ذهنم را مشغول می کند.اگر طنین هم تصادف کرده باشد...با بیشترین سرعتی که برایم ممکن بود به سمت ماشین می دوم.ماشین به دیوار خورده و چپ کرده و زنی نیز کنارش افتاده است.چند قدم دیگر جلو می روم و در نهایت،با تمام ترس و هیجان درونیم در یک لحظه به آن زن نگاه می کنم...و دیگر نفس هایم به شماره افتاده اند...

زانو می زنم.موهایش را کنار می زنم و دستانم را درون دستان سردش قرار می دهم.پیشانیش خراش خورده و خون از آن بیرون می زند.به چشمان باز مشکیش برای آخرین بار نگاه می کنم و آن ها را می بندم.دیگر دنیا برایم بی معنی شده است...

صدای بوقی دیگر...ماشینی که با سرعت به سمتم پیش می آید...و با من برخورد می کند...و دیگر هیچ...

 

***

 

_ هی،حواست کجاست؟چراغ قرمزه.کجا میری؟

به سمت صدا بر می گردم.طنین را می بینم.حواسم به خاطره ای معطوف شده بود...شاید کابوسی...در آن کابوس چند لحظه بعد همه جا تاریک میشود...ابرها سیاه شده و مه گلویم را می سوزاند...همه متعجب به دنبال راهی برای فرار...و ماشینی که به من برخورد می کند...

_ هیچ جا.ببخشید حواسم نبود.

_ چه هوای خوبیه.تو پارک باید برام بستنی بخری ها.

_ باشه.چراغ سبز شد.بریم.

به آن سمت خیابان میرسیم.مغازه ای جلویم می بینم.زن و مرد میانسالی درون مغازه نشسته و چای می خورند.انگار قیافه های این دو برایم آشنا هستند.ولی نمی دانم کجا آن ها را دیده ام.امّا الآن این ها مهم نیستند.مهم منم،و او،در کنار هم...

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 1004 تاريخ : پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 16:17
برچسب‌ها : طنین,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,