دود کشنده | بلاگ

دود کشنده

تعرفه تبلیغات در سایت

                               دود کشنده  

پیرمرد نالان به آسمان می نگرد.ابرهای ضخیم خاکستری خیلی وقت است بالای سر شهر به چشم می خورند.این ابرها نمیخواهند تکان بخورند.حدود یک ماه است این ابرها بالای سر شهر جا خوش کرده اند.این ابرها گریه شان نمیگیرد.مشکل این است.ابرهای تنبل خشن!

پیرمرد،خسته،افتان و تنها به گل فروشی بسته تکیه می دهد.از پنجره به داخل نگاه می کند.حتّی گل های رز همیشه شاداب و خندان هم در حال پژمرده شدنند.موهای سفید و خاکستری او مدتهاست که طعم باران را نچشیده اند.آخرین باری که حمام رفته بود،ماه پیش و آن هم به وسیله ابرهای گریان بود...

صد متر جلوتر،چشم های کم سوی پیرمرد ساختمانی را نشان میرود.ساختمانی نسبتا تازه ساخته شده...پیرمرد به سختی تنفّس میکند.جلوتر می رود.گام برداشتن برایش مشکل می شود.چند اشعه نور صورت پیرمرد را نوازش می کند.از میان ابرها و ساختمان ها به خورشید می نگرد.ابهت خورشید همیشه فروزان کم شده...

کمی جلوتر رفته،به ساختمانی میرسد.سر در ساختمان را می خواند:بیمارستان امیر اعلم.همان لحظه ناگهان قلبش تیر میکشد؛روی دو زانو می افتد.احساس می کند این آخرین تنفس هایش در این جهان پر از ظلم و سختی است.همان جا،همان لحظه،برای آخرین بار به خورشیدی که بی وقفه سعی در بیرون آمدن از پشت ابرها را دارد نگاه میکند...

اتاق کاملا سفید است.یک تخت،یک کمد و چند صندلی خالی در کنار میز قدیمی وجود دارد.دکتر به پیرمردی ژولیده نگاه می کند و افسوس می خورد...به پرستار کنار دستش علّت مرگ را آلودگی هوا معرفی میکند.

دود کشنده,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,...
نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 1004 تاريخ : سه شنبه 24 دی 1392 ساعت: 23:00

آرشیو مطالب

نظر سنجی

بیشتر از کدام داستان خوشتان آمده است؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :