مرگ در کویر

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

مرگ در کویر

تک و تنها در زیر نور درخشان و سوزان خورشید،بی سرپناه،آب یا سایه ای به ناچار از روی تپه های مرتفع عبور می کند و برای دست یافتن به خوراکی که همچون آرزویی برای او می ماند به راه بی سرانجامش ادامه میدهد.

موهای فردار سفیدش که از لا به لای موهای حنایی پیدا هستند،حدود سن وی را مشخص می نمایند.روباه میانه سال راهش را در کویر پیش می گیرد.پاهای خسته اش دیگر نای حرکت ندارند،مگر معجزه ای رسد،آبی رسد،غذایی رسد...

در گرمای طاقت فرسای ظهر که آدمی را میکشد،چشمان سبز روباه به دنبال مکانی برای استراحت،به دنبال سر پناه و به دنبال سایه می گردد...لب رو به سفید شدنش ساعتهای متمادی آب ننوشیدنش،و چشمان مایوسش،میزان اندوه و نا امیدیش را نمایان میسازد.چشمانش،دیگر آن ذوق و آن برق را ندارند.و این برای وی بدترین حالت است.این یعنی پذیرفتن مرگ...

به عقب می نگرد.نمیداند سفرش از کجا آغاز شده است.از یک کیلومتر عقب تر،از ده کیلو متر عقب تر، یا بیشتر ... زمانش را نیز نمیداند. نمیداند چطور به این بلای بی راه حل دچار شده،چطور از آن جا     سر در آورده و چگونه باید از آن خارج گردد.آخرین چیزی که یادش است...چیزی یادش نیست...چند ساعت پیش،شاید هم چند روز پیش،چشم باز کرد و دید در دنیای جدیدی است.دنیایی که نمی تواند با آن سازگاری یابد؛پس سرانجامش مرگ است...

از دور برکه ای را می بیند.برکه ای همسطح کویر برهوت.کویری که تک درختی برای آسایش زیر سایه اش ندارد...به سمت آب می شتابد.به نزدیک آب که میرسد،به سمت آن خیز برداشته و شیرجه می زند.سرش با ماسه ی نرم سوزان برخورد کرده و جراحتی بر میدارد.تمام شوق و ذوقی که از وزیدن باد _ هر چند که باد سوزانی بود _ در او بوجود آمده بود در یک ثانیه از بین رفت.همان هنگام که در میان زمین و آسمان معلق بود،سایه اش بر روی شن افتاد،و مایعی که وی در پی اش در تکاپو بود را نیافت و چه افسوس...

هنگامی که خورشید در افق محو شد،همان هنگام که آخرین باریکه های صورتی رنگ خورشید به کویر لبخند زدند و به سمت دیگر کره ی آبی رفتند،هوا بسیار سرد شد.روباه که از صبح در گرما در تلاش طاقت فرسایش شکست خورده بود،دیگر امیدی برای زنده ماندن در این سرما نداشت.باد با سرعت زیادی می وزید.درختان همیشه سبز کاکتوس به این ور و آن ور تکان می خورند.روباه مرگ را می پذیرد...و به خواب می رود...

چشمانش را می گشاید.انتظار دارد در مکان سبزی باشد،پر از درخت و میوه _ با دمایی متعادل و آب فراوان...شاید این مکان جنگل،محل زادگاه و مکان زندگی هم نوعانش است،شاید هم بهشت...

هنگامی که اندکی چشمانش را باز می کند،با تشخیص اولین کاکتوس در نزدیکی اش،می فهمد با آرزوی خویش بی نهایت فاصله دارد.امّا زنده ماندن خویش را باور ندارد.به دستان و پاهای خودش می نگرد.و تعجب،و شاید تشکر از خالق در چشمانش دیده میشود.برای روباه فرقی ندارد خالقش پروردگاری باشد که انسان ها شکرگزارش هستند یا طبیعت،او فقط از آن متشکر است.

سعی می کند مسیر حرکت دیروزش را تشخیص دهد؛که البته به دلیل وجود باد سهمناک دیشب،تمامی رد پاها پاک شده اند.بنابراین،بسوی جهتی که خود نمیداند کجاست حرکت می کند.پس از چند ساعت چند درخت قد کشیده با ریشه های عمیق در خاک و آبی زلال نظرش را جلب میکند.دودل می شود.از طرفی کنجکاو است و دلش میخواهد ببیند آیا این برکه واقعی است،و آیا او نجات پیدا خواهد کرد؟از طرف دیگر از این که باز سرابی در پیش رویش باشد می هراسد.هراس از پوچی...

در هر صورت امید وی پیروز می شود.خیزی برداشته و دگر بار با سر به ماسه های همچون گدازه برخورد می کند.از شدت خشم و خروش،اگر میتوانست،مکان زمین و آسمان را نیز عوض می کرد.بار دیگر سراب...و این بار نا امیدی کامل به او اجازه ی حرکت هم نمیدهد.چه دنیای مسخره ای...همه چیز در آن دروغین است...

طوفان مهیب شبانگاه،با دستان قدرتمند خویش،روباه را چو برگ کاهی بلند کرده و پرواز میدهد.موهای روباه از فرط هیجان و شاید هم ترس سیخ شده اند.چشمانش گشاد شده ولی در تاریکی چیزی هویدا نیست.هنوز در هوا معلق است.در ارتفاع کمی از سطح زمین در حال پرواز است.ناگهان بدنش با کاکتوسی که سرش بر اثر باد خم شده برخورد میکند.صدای زوزه اش به آسمان میرود ولی به گوش کسی نمیرسد.انگار تیغی بر بدنش فرو رفته است...

در نهایت بر زمین سفت فرود می آید.امّا نه آن فرودی که انتظار داشت.دمش محکم به زمین برخورد میکند و بدنش روی آن فرود می آید.صدای زوزه اش دوباره بلند میشود.از فرط خشم و درماندگی،چند قطره اشک از چشمانش سرازیر می شوند که آن ها را نیز باد سرسخت می رباید.روباه دیگر طاقت ندارد.همان جا دراز کشیده و به خواب عمیقی فرو می رود.

نوازش ملایم نور سحرگاهی خورشید که روی سرش را قلقلک میدهد،بیدارش میکند.چشمانش را می گشاید و به دنیا سلام میکند.چشمان اندوهگینش میزان مشقتی که طی این مدت کشیده را نشان میدهد امّا هنوز برای زنده ماندنش شکرگزار است.او هنوز زنده است؛و از آن طوفان نیز جان سالم بدر برده.

بنا به عادت جدیدش شروع به قدم زدن میکند.هر قدمی که بر میدارد بر شدت تشنگی اش افزوده میشود.چندین روز است که آب ننوشیده.هر چند،چند روزش را نمیداند.خورشید بالاتر آمده و آب بیشتری از بدن او را تبخیر کرده و در واقع از او ربوده است.هنگامی که خورشید بیشترین پرتوهایش را نثار زمین میکند روباه دیگر نا امید شده است.خورشید...از خورشید متنفر است...از سرمای شبانگاهی نیز متنفر است...دلش آن تعادل را میخواهد.تعادل گرمایشی...تعادلی که روزگاری از آن بهره مند بوده و قدرش را نمیدانسته است...

به اطراف چرخی میزند.چند درخت و برکه ای کوچک را تشخیص میدهد.کمی امید...امّا نه.این بار دیگر گول نخواهد خورد.دو بار از سراب مغلوب شده بود.به طبیعت اجازه نخواهد داد برای بار سوّم مسخره اش کند...خوارش کند.نه،دیگر به سمت این سراب نمی شتابد.هر چند خیلی تشنه باشد...همان جا دراز می کشد و برای مرگ آماده میشود؛و میداند که این بار جان سالم به در نخواهد برد...

***

کفتارها بالای سر جنازه ی روباهی حلقه زده و هر یک تکه ای از بدن وی را به یغما می برند...بعضی مشغول خوردن بافت های ظریف چشمان وی هستند؛برخی مشغول خوردن معده ی وی.هر چند روباه کمی پیر می باشد ولی باز لقمه ی لذیذی برای این جانوران است که چندی است چیزی نخورده اند.هر از گاهی نیز کفتاری پس ازسیر شدن،تشنه اش می شود؛و چند متر آن طرف تر به سمت برکه ی کوچکی میرود،کمی آب مینوشد و سپس زیر سایه ی درختان استراحت میکند...

 

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 1696 تاريخ : جمعه 2 اسفند 1392 ساعت: 20:16
برچسب‌ها : مرگ در کویر,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,