سلطان آسمان

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

سلطان آسمان

آب روان و شفاف از لا به لای درختان انبوه جنگلی عبور می کند.چمنهای کوتاه نیمه خشک شده کنار رودخانه به چشم می خورند.درختان سرو بلند قامت که اغلب شاخه هایشان خشکیده و چند برگ قرمز رنگ در لا به لای شاخه ها دیده میشود،سر به آسمان کشیده اند.رشته کوه های نسبتا مرتفع در پشت جنگل با برف نرم تازه پوشانده شده اند.در خرگوش سفید و با گوش های صورتی و زیبا به دنبال مادرشان حرکت می کنند.تارهای قهوه ای رنگ نیز لا به لای موهای سفید بدنشان به چشم می خورند.

ماده عقابی بالای کوه ها پرواز می کند.عقابی عظیم الجثه...هوا را می شکافد و به پیش می رود.سفیر کشان بالای کوه ها پرواز می کند و با چشمان تیزبینش به دنبال شکار می گردد.در چشمانش اضطراب به چشم می خورد.شاید جوجه هایش گرسنه هستند.جوجه هایی که در لانه شان،با منقارهایی که به سمت آسمان بر افراشته شده اند،منتظر بازگشت مادرشان هستند.

ابرهای تیره به سمت هم حرکت می کنند.سرعت باد بیشتر شده و خرگوشها با سرعت بیش تری به طرف آشیانه شان حرکت می کنند.عقاب با سرعت بیش تری حرکت می کند.باید قبل از غروب خورشید و آغاز باران،شکارش را پیدا کند.برقی سفید رنگ در آسمان پدید می آید و لحظاتی بعد صدایی سهمگین،بچه خرگوش ها را می ترساند.این اولین بار است که صدای رعد و برق را می شنوند...صدایی بس مهیب است.

چند ثانیه بعد قطرات باران شروع به ریزش می کنند.عقاب به بالای ابرها پرواز می کند تا از رطوبت این قطرات که هر لحظه شد ت می گیرند فرار کند.خرگوش ها هم به سرعت خویش می افزایند.مادر از دور لانه ی کوچکشان را که کنار درخت تنومند و کهنسالی و زیر چمنها واقع شده اند میبیند.

عقاب،ناگهان از دور حرکتی را تشخیص می دهد.پرواز کنان،ابر ها را می شکافد و در باران سهمگین به سمت زمین شیرجه می زند.بچه ها،صدای باد را که شکاف می خورد،می شنوند.به بالا نگاه می کنند.عقاب را می بینند.مادر،جلوی فرزندانش می ایستد ئ با کمال ناتوانی خویش،سعی در حفط فرزندانش از دست سلطان آسمان ها را دارد.

عقاب به این سه خرگوش می نگرد.دلش برای بچه خرگوش ها می سوزد.کودکانی که شاید بیش از چند هفته در این زندگی سرسبز نبوده اند...ولی مادرشان نه.او طعم زندگی را چشیده و حاضر به فدا کردن جانش می باشد.شکم خرگوش را با منقار می گیرد و او را به آسمان بلند می کند.بچه خرگوش ها با تقلا و ناتوانی سعی در حفظ مادرشان دارند و او را صدا می کنند.امّا این صداها سرانجامی ندارند.

***

در بالای کوه،داخل آشیانه ای،عقابی غظیم الجثه فرود می آید.چشمان مشتاق بچه های عقاب به لاشه ی خرگوش که در سرمای پرواز حان داده است،نگاه می کنند.عقاب به آن ها نگاهی می اندازد و لبخندی می زند؛و سپس لاشه را تکّه تکّه کرده و فستمها را درون دهان جوجه هایش می گذارند.جوجه ها مشتاقانه و با حرض و ولع،مادر بجه خرگوش ها را می خورند.

چندین کیلومتر دورتر،کنار درختی بلند،دو خرگوش کوچک،زیر باران،بدون سرپناه و تنها،منتظر مادرشان هستند.به این امید که شاید آن عقاب،مادرشان را باز گرداند.

نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 902 تاريخ : جمعه 8 فروردين 1393 ساعت: 16:10
برچسب‌ها : سلطان آسمان,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,