دوستی | بلاگ

دوستی

تعرفه تبلیغات در سایت

صدای قدم هایمان بر روی چمن سبز نمی آمد.به اطرافم نگاه میکنم.جلویم در آن دوردست کوهی عظیم سر برآورده.قله اش پوشیده از برف سپید است.نور خورشید بر برف ها می تابد.برف درخشان انگار در جلوی چشم هایم ذوب میشود.ولی این گونه نیست...برف ها ذوب نمی شوند فقط می درخشند.درختان سرسبز ستبر در کنارمان به چشم می خوردند.درختانی بلند که سرشان از ورای مه و ابر دیده نمیشود.تک و توک گل های برآمده در این ماه اول سال با این هوای سرد به سختی تلاش برای رشد و بقا می کنند.مبارزه با سرما،مبارزه با مرگ...بهار...چه فصلی است...شکوهمد،سبز،زنده...

با شرم دستم را به دستش میدهم.دخترک لبخندی بهم میزند.لبخندی از شرم همراه با مهربانی و محبت.عشق بر شرمش غلبه میکند و دستم را می فشارد.چه گرمایی.از آن سرمای بیرونی و این گرمان دستان کوچک دختر هی منقبض و منبسط میشوم.چشمان قهوه ای دخترک از میان موهای زیبای بلندش به من نگاهی دوستانه می اندازد.ناگهان چیزی درون دلم خالی میشود و انگار پرده ی عفافت و خجالت میان ما دریده میشود.

بدون هیچ حرفی به جلو پیش می رویم.دوردست سبز است.تا چشم کار میکند سبز است.و ما بیهوده با آرزویی کودکانه برای به مقصد رسیدن بدون حرفی پیش می رویم.پس از نیم ساعت پیاده روی به کنار دریاچه ای میرسیم.کوله هایمان را از پشتمان بر میداریم.زیر انداز را در می آورم و روی آن می نشینیم.قرباغه ای با قورقورش سکوت فضا را شکست.دخترک لبخندی زد.من،خوشحال در کوله ام را باز کردم.بسته جوجه را بیرون آوردم.سیخها را نیز در آوردم.دخترک مشغول خورد کردن گوجه و خیار شد...

پس از اندی جوجه های به شیخ کشیده در جلوی من اشتها را تحریک می کردند.سالاد شیرازی دختر هم چشمک میزد.به دنبال کلوخی بلند شدم.دختر نیز به دنبال چوی برای آتش زدن رهسپار شد.پس از پیدا کردن سنگ و درست کردن منقل،دختر نیز با دستانی پر از چوب خشک بازگشت.چوب و پوسته ی گردو به همراه ذغال و تابش نور بی دریغ خورشید،همه دست به دست هم دادند برای درست کردن آتشی سریع.

پس از خاکستر شدن ذغال ها،جوجه ها را بروی منقل گذاشتم.دختر نیز بر روی سنگی نشسته و به من زل زده بود.ناگهان معذب شدم و سیخی از دستم لغزید و بروی چمنها افتاد.دخترک خندید...بشقابها را در آورد و درون هر بشقاب تهدادی مساوی جوجه به همراه نان روغنی قرار داد.دیگر نتوانستم صبر کنم و از او سوالی نپرسم.این همه مدت در پس همچین روزی برای سپری کردن با او بودم و حالا شرم اجازه ی صحبت نمی داد.

_از مادرت چه خبر؟

صدای نرم و لطیفش جوابم را داد:بهتره.هفته ی پیش چشمشو عمل کرده بود.فعلا تو بیمارستانه تا سه شنبه همین هفته.بعد هم که مرخصش می کنن باید براش یه پرستار بگیرم.

_خوب مگه خودت و داداشت نمیتونین مراقبش باشین؟با این وضع اقتصاد امروزی از کجا میخوای پول پرستارو بدی؟

_من که دانشگاه میرم.امیر هم که کار میکنه.اونم باید به زنش برسه دیگه.

_کمکی هست از دستم بربیاد؟

_نه.واقعا ممنون

_کدوم بیمارستانه بیام عیادتش؟

_بیمارستان تهران.زیر پل کریمخانه.بخش آی سی یو

_این هفته میام عیادتش.خودتم بهش سر میزنی؟

_آره.معمولا بعد دانشگام میرم اون جا.بعضی وقتا هم که کتاب دفترامو میرم همون جا میخونم.امتحانا نزدیکه دیگه.

_آره میدونم.

نمیدانستم در همین فضای دوستانه درخواستمو مطرح کنم یا نه.مقدمه چینی کنم و بهش بگم یا نه...شرممو کنار گذاشتم:

_امروز خیلی خوشگل شدی با این مانتو صورتیت

صورتش همرنگ مانتوش شد.

_نظر لطفته

_نه واقعا گفتم.دوست داشتنی شدی

_هم چنین

_پس اقرار میکنی که خوش تیپم

خنده ای کرد.

_نظرت چیه یکشنبه بریم فیلم ببینیم؟سینما ایران خوبه؟به خونه شما هم نزدیکه.

یک لحظه فکر کردم چه کار احمقانه ای کردم.ما هنوز همدیگه رو خوب نمی شناسیم.این دفعه دومیه که بیرون اومدیم.حالا ازش خواستم باهام بیاد بیرون.فکر کردم معلومه قبول نمیکنه

_چه پیشنهاد خوبی.حتما میام.

خیلی خوشحال شدم.در پوست خودم نمی گنجیدم.

به جوجه خوردنمان ادامه دادیم

 

 

پیکره ی قرمز رنگ خورشید به دونیم تقسیم شده بود.یک نیمش پشت همان کوه بلند و آن یکی نیمش با آن رنگ استثنایی شبیه خون به فضا جلوه ای معنوی داده بود.وسایل جمع شده بود.کوله هایمان را بر پشتمان انداختیم و به پیش رفتیم.به طرف مبدا.بازگشت برای من غم انگیز و اندوهناک بود ولی پر از سخن و حرف که میان ما رد و بدل شد.چه روز زیبایی بود امروز...فروردین هم زیباست... ولی چه زود گذشت.دیدارهای دیگر از همین الآن مرا خوشحال کرده بودند.

اگر کسی از بالای هلیکوپتری به این منظره نگاه میکرد،خورشید در حال غروب را می دید...زمین سبز را میدید...دریاچه ای زیبا و دو نفر را می دید که دست در شانه ی هم گذارده بودند و به پیش می رفتند...به سوی زندگی زیباتر و بهتر

دوستی,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,...
نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 675 تاريخ : سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 20:36

آرشیو مطالب

نظر سنجی

بیشتر از کدام داستان خوشتان آمده است؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :