dastan-kootah

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «داستان کوتاه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : خاطرات و سلطان آسمان و مرگ در کویر و آخرین امید و مقایسه و دود کشنده و طنین و آرامش و فقر و کنه و مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو و قطع رابطه و تقلب و دوستی و سفر و تنها و سرما و دوشس و جواهرفروش و آتما، سگ من(بخش دوّم) و چکمه و دگرگونی دنیا و پیرمرد بر سر پل و آخرین سفر کشتی خیالی و یکی از همین روزها و جلو قانون و کنت دراکولا و فلوسی و دید و بازدید عید و گلدان چینی و دو مرده

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت dastan-kootah دسترسی پیدا کنید

خاطرات

خاطرات پا به درون خانه ی اجدادی می گذارم.در چوبین قرمز رنگ خاک گرفته را می بندم.علفهای هرز زیادی رشد کرده اند.جویباری کوچک از میان خانه روان می باشد.چند درخت خشکیده در باغچه کنار نهر،جلوه ی ترسناکی در این دمادم غروب به خانه بخشیده اند.جلوتر،پلی کوچک بین باغچه و در خانه قرار دارد که ماشین ها از آنجا به باغچه وارد می شوند.کنار خانه و در سمت راستش انباری کوچکی هست که درش قفل می باشد.جلوتر،دری برای ورود به باغ اصلی وجود دارد.کنارش هم دستشویی کوچکی موجود است که روی دیوار رو به باغش،سوراخی برای رد و بدل شدن هوا ساخته اند....

ادامه مطلب

سلطان آسمان

سلطان آسمان آب روان و شفاف از لا به لای درختان انبوه جنگلی عبور می کند.چمنهای کوتاه نیمه خشک شده کنار رودخانه به چشم می خورند.درختان سرو بلند قامت که اغلب شاخه هایشان خشکیده و چند برگ قرمز رنگ در لا به لای شاخه ها دیده میشود،سر به آسمان کشیده اند.رشته کوه های نسبتا مرتفع در پشت جنگل با برف نرم تازه پوشانده شده اند.در خرگوش سفید و با گوش های صورتی و زیبا به دنبال مادرشان حرکت می کنند.تارهای قهوه ای رنگ نیز لا به لای موهای سفید بدنشان به چشم می خورند....

ادامه مطلب

مرگ در کویر

مرگ در کویر تک و تنها در زیر نور درخشان و سوزان خورشید،بی سرپناه،آب یا سایه ای به ناچار از روی تپه های مرتفع عبور می کند و برای دست یافتن به خوراکی که همچون آرزویی برای او می ماند به راه بی سرانجامش ادامه میدهد. موهای فردار سفیدش که از لا به لای موهای حنایی پیدا هستند،حدود سن وی را مشخص می نمایند.روباه میانه سال راهش را در کویر پیش می گیرد.پاهای خسته اش دیگر نای حرکت ندارند،مگر معجزه ای رسد،آبی رسد،غذایی رسد......

ادامه مطلب

آخرین امید

آخرین امید صدای آهنگ بلند شاهین نجفی که از لپ تاپ پخش می شود در سراسر خانه میپیچد.با همان رپ همیشگی اش به انتقاد زمین و زمان می پردازد.این آهنگ هیچ هم خوانی با سنتور کنار اتاق ندارد.روی سنتور قهوه ای را خاک گرفته و سیم هایش هم کوک ندارد.در کنار سنتور که روی میزی عتیقه از جنس چوب بلوط قرار گرفته کتابخانه ی کوچکی متشکل از کتب درسی وجود دارد.کتابهای کمک آموزشی،روی هم و بدون هیچ نظم و ترتیبی در کنار کتابخانه روی زمین تلنبار شده اند....

ادامه مطلب

مقایسه

مقایسه زنگ گوشی موبایل فربد،او را بیدار می کند.با چشمان خواب آلودش به موبایلش می نگرد:6:40   پتو را کنار می زند و عینک کثیفش را به چشم.کتاب های کاملا مرتب درون کتابخانه ی کنج اتاق نرش را جلب می کند.سپس از پنجره بیرون را نگاه می کند.برف زمین را پوشانده.به دستشویی رفته و صورتش را شسته و اصلاح میکند.به سرعت یک لیوان قهوه با نان تست میخورد.وقت برایش طلاست.شلوار پارچه ایش را،بلوز چهارخانه مشکی و سفید،کراوات خاکستری و کت مخملیش را می پوشد و با برداشتن کیفش که درون آن همه اوراق مربوط به شرکت بود،از منزل بیرون می رود. ...

ادامه مطلب

دود کشنده

  دود کشنده   پیرمرد نالان به آسمان می نگرد.ابرهای ضخیم خاکستری خیلی وقت است بالای سر شهر به چشم می خورند.این ابرها نمیخواهند تکان بخورند.حدود یک ماه است این ابرها بالای سر شهر جا خوش کرده اند.این ابرها گریه شان نمیگیرد.مشکل این است.ابرهای تنبل خشن!...

ادامه مطلب

طنین

طنین همه جا را دود و مه غلیظی فرا گرفته است،من به دنبال گمشده ام میگردم... از خیابان عبور می کنم در حالی که صدای مبهم ماشین ها در میان مه غلیظ درون سرم گم شده است و من نمی توانم وقایع اطرافم را تحلیل کنم.شاید همین پنج دقیقه پیش بود که دست در دستان او داشتم و با هم به سمت پارک می رفتیم امّا الآن،سرگردان و حیران،تصوّر می کنم که از خیابانی عبور می کنم و به دنبال او می گردم تا شاید بتوانم از خودم و او در مقابل این مه غلیظ که ناگهان سطح شهر را فرا گرفته بود،محافظت کنم....

ادامه مطلب

آرامش

آرامش پسر پشت پیانو نشسته و مشغول نواختن پیانو بود.آهنگ زیبای موزارت در اتاق دربسته ی نسبتا تاریک صدای گنگ و خفه ای داشت.بلوز آستین بلند سبزی پوشیده و آب بینی اش را پشت هم بالا میکشید.آهنگ تمام شد.پسر به ساعت دیواری قدیمی قهوه ای رنگ نگاه کرد.ساعت هفت و نیم شب بود.  ...

ادامه مطلب

فقر

فقر پسر از راه کلاس زبان به خانه برمیگشت.صدای بوقهای فراوان ماشینها و ویراژهای موتورها داخل عابر پیاده اعصابش را خرد کرده بود.به یک جای خلوت و ساکت نیاز داشت که آرامشش را بازیابد.ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود.هوا داشت تاریک میشد.بر سرعت قدمهایش افزود.در دل اهنگی را زمزمه میکرد....

ادامه مطلب

کنه

کنه پسر با لبخندی رضایت آمیز به شاگردش که پشت پیانو نشسته و آهنگی رمانتیک را می نوازد،نگاه میکند.آهنگ تمام میشود.دختر و پسر پشت میزی که رویش دو چای،شیرینی تر و میوه ی تازه گذارده شده،مینشینند. -خوب میزنی.بهتر شده کارت. -مرسی امیر.همش به لطف توئه. دختر دست پسر را نوازش میکند.امیر لیخند میزند.پس از نوشیدن چای و خوردن میوه،امیر آماده ی رفتن میشود.دختر تا دم در امیر راهمراهی میکند....

ادامه مطلب

مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

سلام دوستان این یه مسابقه داستان نویسی برای افراد زیر15سال است که دوره ی سومش هست که برگزار میشه حتما بهش سر بزنید.داستان های قشنگی مینویسن و میتونین برای برنده شدن تلاش کنید. اینم لینک مسابقه ی داستان نویسی شازده کوچولو http://princeprize.blogfa.com/...

ادامه مطلب

قطع رابطه

هنوز هم سرخی صورتم را حس می کنم.احساسم به من می گوید که گرمای توصیف ناپذیری مرا فرا گرفته.چند لحظه پیش را به یاد می آورم.لحظاتی که دوست داشتم آب شوم...لحظاتب که لا تلفن صحبت می کردم.تلفنی که توسطّمخاطب ناخواسته ام قطع شده بود... بدون خداحافظی...هنوز هم صدای بوقهای تلفن را بیاد می آورم که ناگاه که میخواستم تلفن را قطع کنم فردی آنرا پاسخگو شد.زنی بود:سلام.بله؟...

ادامه مطلب

تقلب

از صندلی پشتی به آرامی به طوری که کسی صدایشو نشنوه گفت: _خواهش میکنم...تو رو خدا...همین یک سوالو موندم گفتم:آره میدونم پنج سوال قبلی هم همینو گفتی          ...

ادامه مطلب

دوستی

صدای قدم هایمان بر روی چمن سبز نمی آمد.به اطرافم نگاه میکنم.جلویم در آن دوردست کوهی عظیم سر برآورده.قله اش پوشیده از برف سپید است.نور خورشید بر برف ها می تابد.برف درخشان انگار در جلوی چشم هایم ذوب میشود.ولی این گونه نیست...برف ها ذوب نمی شوند فقط می درخشند....

ادامه مطلب

سفر

کوله ی پر از محتویاتم در پشتم سنگینی می کند. دست راستم زیراندازی گران قیمت را حمل می کند.کفش های کوهم در گل و لای روستا ی ساکت،شلپ و شلپ کنان و به سختی به پیش میرود.چمن های دور و بر خیابان بدون پیاده رو،اغلب زیر پاهای مردم له شده بودند.در گوشه ی خیابان ناگهان با صحنه ی دلخراشی روبرو شدم.مادری جوان و چادری با آرایشی غلیظ روی صورتش محکم با دست بر سر پسر شش هفت ساله اش می کوفت.پسرک هر بار نگاهی ملتمسانه به مادرش می انداخت و سپس توسری محکم دیگری می خورد.مادر تا مرا دید،چادرش را بسر ،دست فرزندش را به سرعت کشید و او را به مکان متروکه ی دیگری برد تا ادامه ی تنبیهش را که من مخل آن شده بودم ادامه دهد.بیچاره آن کودک...دلم خیلی برایش سوخت... حدود نیم ساعت بعد،پس از گذر از دو توده ی بزرگ آشغال بالاخره به طبیعت بکر و به کنار رودخانه رسیدم.در کناره ی رودخانه در حدود یک ساعت پیش رفتم.طبیعت خلوت و پاکی...

ادامه مطلب

تنها

تنها روزبه عقیلی موجود پشمالوی کوچک سرش را بالا می گیرد و به صورت مادر مهربانش خیره می شود.چشمان مشکی مادرش با ذوق و حرارت فقط او را می نگرد.موجود کوچک به دنیای پیرامونش خیره می شود و چیزهایی را می بیند که تا به حال ندیده بود.درختان بلند،گل ها،چمن سبز رنگ و حتی دریاچه ای کوچک و با آبی بسیار زلال در کنار تپه ای پشت درختان چنار....

ادامه مطلب

سرما

سرما روزبه عقیلی   پاهای کوچکش،برف را می شکافت و ردّپایی در برف به جای می گذاشت.دم حنایی پر مویش،در سرمای زیر صفر درجه می لرزید.آرام در آن کوه یخ بالا می رفت.استگاه قرمز را در بالای سرش می دید و به سمت آن می شتافت قبل از آن که......

ادامه مطلب

دوشس و جواهرفروش

دوشس و جواهرفروش نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف برگردان: فرزانه قوجلو     الیوربیكن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارك زندگی می‌كرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها كه پنهانشان كرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. كاناپه‌ها كه روكی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر كرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و كمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندی‌ها، ویسكی‌ها و لیكورهای اصل شكم داده بود. ........

ادامه مطلب

آتما، سگ من(بخش دوّم)

آتما، سگ من از کتاب: چراغ آخر نویسنده: صادق چوبک   بخش دوم این داستان     ..... خیلی زود از کار خودم که او را از پشت پنجره میپائیدم خجالت کشیدم. چرا باید آنقدر سنگدل باشم که به تماشای قربانی خود بایستم و ناظر جان کندنش باشم. اما خودم نمی دانستم چکار میکنم. همه از روی دستپاچگی و خستگی و بیخوابی وسنگینی کابوسهای دوشین بود که هنوز روحم را در چنگال داشت. نمیدانم. شاید هم عمدً میخواستم بایستم و زهر خوردنش را تماشا کنم. ..... ...

ادامه مطلب

چکمه

  چکمه نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی                                                     مادر لیلا، روزها، لیلا را می‌گذاشت پیش همسایه و می‌رفت سر كار. او توی كارگاه خیاطی كار می‌كرد. لیلا با دختر همسایه بازی می‌كرد. اسم دختر همسایه مریم بود. لیلا و مادرش در یكی از اتاقهای خانه مریم زندگی می‌كردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یك سال از او بزرگتر بود. یك روز، عموی مریم برایش عروسكی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی كردند. عروسك همه‌اش پیش لیلا بود. لیلا دلش می‌خواست عروسك مال خودش باشد. اما، مریم...

ادامه مطلب

دگرگونی دنیا

دگرگونی دنیا نویسنده: ارنست همینگوی برگردان: احمد گلشیری                                           مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»  دختر گفت: «نه، نمی تونم.»  - «منظورت اینه که نمی خوای درباره ش حرف بزنی؟»  دختر گفت: «نمی تونم. منظورم همینه.»  - «منظورت اینه که نمی خوای درباره ش حرف بزنی؟»  دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»  - «نمی خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می خواستم.»  دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ا ی.» ........

ادامه مطلب

پیرمرد بر سر پل

پیرمرد بر سر پل نویسنده: ارنست همینگوی برگردان: احمد گلشیری                                           پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچه ها از روی آن می گذشتند. گاریها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره چرخ ها را می گرفتند و آنها را به جلو می راندند. کامیون ها به سختی به بالا می لغزیدند و دور می شدند و همه پل را پشت سر می گذاشتند. ........

ادامه مطلب

آخرین سفر کشتی خیالی

آخرین سفر کشتی خیالی نویسنده: گابریل گارسیا مارکز برگردان: بهمن فرزانه                                                حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال ها بعد، با صدای کلفت مردانه اش به خود گفت، سال ها پس از آن که برای اولین بار کشتی اقیانوس پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک شب مانند یک ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به سمت شهر مستعمره ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه های جنگ...

ادامه مطلب

یکی از همین روزها

یکی از همین روزها نویسنده: گابریل گارسیا مارکز برگردان: محمد رضا قلیچ خانی   دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده ها می مانست. ........

ادامه مطلب

جلو قانون

جلو قانون نویسنده: فرانتس کافکا برگردان: صادق هدایت           جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: ........

ادامه مطلب

کنت دراکولا

    کنت دراکولا نویسنده: وودی آلن برگردان: حسین یعقوبی                                        جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی کرد، کباب نمی کرد، نابود می کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود. ........

ادامه مطلب

فلوسی

فلوسی نویسنده: وودی آلن برگردان: صفدر تقی زاده                                یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه ی خدا، شانه هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک زده ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی اش را روی میز گذاشت، می بایست فی الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می کردم.  گفت:«کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»  آشکارا اعتراف کردم:«بله، تو شناسنامه م که این جور نوشته.» ..... ..... ـ دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!  مثل خواننده ی ...

ادامه مطلب

دید و بازدید عید

  دید و بازدید عید از کتاب: دید و بازدید نویسنده: جلال آل احمد        سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است. - ... صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای ... بفرمایید تو ... کلبه ی ... در ... ویشی ... که صاحب و دربون ... نداره.» - به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برای ..... ..... ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوان ها زنده ایم ... - اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د ... ر مقابل شما ؟! اختیار دارید. - نه نمیشه. به جان خودم نمیشه حتماً باید بخونی و گرنه روحم کسل میشه. - حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی سازم. آن هم در حضرت شما؟ - به ! مگه ممکن است؟ من می دونم که هیچ وقت بی ش...

ادامه مطلب

گلدان چینی

  گلدان چینی از کتاب: دید و بازدید نویسنده: جلال آل احمد                                       اتوبوس پر شد و راه افتاد. آخرین نفری که سوار شد یک گلدان چینی عتیقه و گران بها در دست و از روی احتیاط در حالی که سعی می کرد تعادل خود را حفظ کند به طرف عقب ماشین رفت. مردم عقب اتوبوس جا به جا شدند و این نفر پنجمی را به زور جا دادند. ..... ..... مردی بود چهل و چند ساله؛ پالتو آبرومندی داشت و کلاهش نو و تمیز بود. همان دستش که به گلدان چینی بند بود، با یک دستکش چرمی نو پوشیده شده بود. در صندلی عقب ماشین، چهار نفر دیگر عبارت بودند از دوتا زن چادر نمازی که با هم هرهر و کرکر می کردند و دوتای دیگر، یکی م...

ادامه مطلب

دو مرده

دو مرده از کتاب: دید و بازدید نویسنده: جلال آل احمد          شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند. دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. ........

ادامه مطلب