dastan-kootah

متن مرتبط با «دو مرده» در سایت dastan-kootah نوشته شده است

دود کشنده

  • نیلوبلاگ

      دود کشنده   پیرمرد نالان به آسمان می نگرد.ابرهای ضخیم خاکستری خیلی وقت است بالای سر شهر به چشم می خورند.این ابرها نمیخواهند تکان بخورند.حدود یک ماه است این ابرها بالای سر شهر جا خوش کرده اند.این ابرها گریه شان نمیگیرد.مشکل این است.ابرهای تنبل خشن!...

    ادامه مطلب
  • دوستی

  • نیلوبلاگ

    صدای قدم هایمان بر روی چمن سبز نمی آمد.به اطرافم نگاه میکنم.جلویم در آن دوردست کوهی عظیم سر برآورده.قله اش پوشیده از برف سپید است.نور خورشید بر برف ها می تابد.برف درخشان انگار در جلوی چشم هایم ذوب میشود.ولی این گونه نیست...برف ها ذوب نمی شوند فقط می درخشند....

    ادامه مطلب
  • محمود دولت آبادی گفت:...

  • نیلوبلاگ

    محمود دولت آبادی: می خواهم یك نویسنده ی ایرانی در كشورم باقی بمانم         ...

    ادامه مطلب
  • دوشس و جواهرفروش

  • نیلوبلاگ

    دوشس و جواهرفروش نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف برگردان: فرزانه قوجلو     الیوربیكن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارك زندگی می‌كرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها كه پنهانشان كرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. كاناپه‌ها كه روكی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر كرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و كمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندی‌ها، ویسكی‌ها و لیكورهای اصل شكم داده بود. ........

    ادامه مطلب
  • آتما، سگ من(بخش دوّم)

  • نیلوبلاگ

    آتما، سگ من از کتاب: چراغ آخر نویسنده: صادق چوبک   بخش دوم این داستان     ..... خیلی زود از کار خودم که او را از پشت پنجره میپائیدم خجالت کشیدم. چرا باید آنقدر سنگدل باشم که به تماشای قربانی خود بایستم و ناظر جان کندنش باشم. اما خودم نمی دانستم چکار میکنم. همه از روی دستپاچگی و خستگی و بیخوابی وسنگینی کابوسهای دوشین بود که هنوز روحم را در چنگال داشت. نمیدانم. شاید هم عمدً میخواستم بایستم و زهر خوردنش را تماشا کنم. ..... ...

    ادامه مطلب
  • دو مرده

  • نیلوبلاگ

    دو مرده از کتاب: دید و بازدید نویسنده: جلال آل احمد          شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند. دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. ........

    ادامه مطلب
  • لانه(بخش دوّم)

  • نیلوبلاگ

    لانهنویسنده: فرانتس کافکا بخش دوم..... این تصور گاهی چنان مرا تحت تأثیر قرار داده است که به اندیشة کودکانة بازنگشتن به لانه و اقامت  دائمی در مدخل آن و نگهبانی آن و نگاه خیرة دائمی به آن افتادهام و در این امور لذت و خوشی دل خویش را جستهام که اگر توی لانه بودم چقدر محفوظ بودم. بله آدم از خوابهای خوش کودکانه زود بیدار میشود. این حفاظی که من از بیرون بدان مینگرم تا چه مقدار واقعیت دارد؟ آیا جرأت دارم که خطری را که توی لانه هست بر اساس مشاهدات خودم از بیرون بسنجم؟ ........

    ادامه مطلب
  • فرق عشق و ازدواج

  • نیلوبلاگ

    شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دود کشنده | داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی | محمود دولت آبادی گفت:... | اخبار ادبیّات | دوشس و جواهرفروش | دوشس و جواهرفروش نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف | برگردان: فرزانه قوجلو | داستان کوتاه | آتما، سگ من(بخش دوّم) | از کتاب: چراغ آخر