با من راه بیا
با من راه بیا!/نویسنده: صدیقه حسینی از پشت هم می شناسمش. با آن موهای پرپشت سیاه که هر کدام شبیه یک علامت سوال کوچک فرخورده؛ اصلا ً شاید برای همین است که علی انقدر کم حرف می زند. حتماً تمام مدتی که ساکت یک جا نشسته و یا قدم می زند و چشم از کفش هایش برنمی دارد به جواب این همه علامت سوال که از سرش بیرون زده و تا روی پیشانی اش جلو آمده فکر می کند. آرام یک جوری که خودم هم به زحمت می شنوم صدایش می کنم و بعد می دوم که به قدم های بلندش برسم. انگار حس کرده باشد کسی دنبالش می دود، برمی گردد و من را می بیند و حتما ً از شکل دویدنم است که می زند زیر خنده، همین خنده اش جسورم می کند که طلبکارانه می گویم: نمی شنوی انقدر صدات می کنم؟! دیگر نمی خندد. انگار تازه یادش آمده باشد حالا وقت خندیدن نیست فقط می گوید: نه!...
ادامه مطلب