سرما | بلاگ

سرما

تعرفه تبلیغات در سایت

سرما

 

روزبه عقیلی

 

پاهای کوچکش،برف را می شکافت و ردّپایی در برف به جای می گذاشت.دم حنایی پر مویش،در سرمای زیر صفر درجه می لرزید.آرام در آن کوه یخ بالا می رفت.استگاه قرمز را در بالای سرش می دید و به سمت آن می شتافت قبل از آن که...

 

کابین های قرمز،روی سیم های کهنه ی مشکی سی-چهل سال پیش غژغژ می کرد.مردم از توی کابین ها،بچه روباه را به فرزندانشان نشان میدادند.چه موجود جالبی بود از درون کابین!روباهی کوچولو و حنایی.دل روباه از گرسنگی ضعف می رفت.

 

موهایش در سرما سیخ شده بود.به بالا،روی برف ها نگریست.نزدیک تر شده بود.ولی نه آن قدر نزدیک که لازم بود.به سختی،پاهای سرمازده اش را از برف بیرون می آورد و به آرامی پیش می رفت.در نزدیکی ایستگاه،چند انسان با لباسهای زیاد پیش می رفتند.

 

به در ورودی ایستگاه تله کابین رسید.کابینهایی بزرگ از نظر روباه،داخل و خارج می شدند.تکنولوژی پیشرفته انسانها.همان چیزی که این بچه روباه را با انسانهای درون ایستگاه متمایز میکرد.یک کابین خالی را دید.به داخل آن خزید.بدن سردش،مغزش را بدنبال گرما به گوشه ی کابین کشاند.در آن جا همانند گلوله ای جمع شد.کابین آرام آرام جلو رفت و از ایستگاه خارج شد.کابین بین زمین و آسمان معلق بود.نور سوزان خورشید با چشمانش تماس پیدا کرد؛آخرین پرتویی که روباه دید.چشمان روباه بسته شد.همان گونه گلوله وار،به زمین افتاد و با زمین،سرما و نور برای همیشه وداع گفت.در ایستگاه بعد،لاشه ی بچّه روباه،بین انسانها دست به دست میشد.

بچه روباهی که از یک کابین بیرون آمده بود،امّا مرده.

خوشحال میشم در مورد داستانهام برام نظر بذارید.

سرما,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ،روزبه عقیلی,dastan-kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ,...
نویسنده : روزبه عقیلی بازدید : 663 تاريخ : سه شنبه 20 تير 1391 ساعت: 23:31

آرشیو مطالب

نظر سنجی

بیشتر از کدام داستان خوشتان آمده است؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :