در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «زندگینامه جلال ال احمد» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : زندگینامه نیما یوشیج و شعری از اخوان ثالث و زندگینامه جلال ال احمد و زندگینامه هوشنگ مرادی کرمانی و آخرین سفر کشتی خیالی و خاله خانم
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
dastan-kootah دسترسی پیدا کنید
زندگي نامه نيمايوشيج
علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيستويكم آبانماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقهاي بهنام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايهي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارسالهي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مينمود، با شعرها و رايهاي محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.
...
ادامه مطلب اشعار زیبا
اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پرشكوه
تنهائي و خلوت من!
اي شط شيرين پرشوكت من!...
ادامه مطلب زندگینامه جلال ال احمد
جلال در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچارا به سمت بازار کار رفت ، تا اینکه پنهانی در کلاسهای دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) شد . دانشگاه را که به پایان رساند ، به شغل معلمی مشغول شد .
...
ادامه مطلب زندگینامه هوشنگ مرداي كرماني
« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كردهام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».
يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون ميكند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را ميخرد اما به دليل زخمهاي به وجود آمده ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور ميشود آن را با زبان ورق بزند.
...
ادامه مطلب آخرین سفر کشتی خیالی
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
برگردان: بهمن فرزانه
حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال ها بعد، با صدای کلفت مردانه اش به خود گفت، سال ها پس از آن که برای اولین بار کشتی اقیانوس پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک شب مانند یک ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به سمت شهر مستعمره ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه های جنگ...
ادامه مطلب یادم نيست در آن صبح بهاري كه ما بچه ها در صندلي عقب ماشين از انتظار خسته شده بوديم و از سر و كول همديگر بالا مي رفتيم، از مادر پرسيدم كه آن پيرزن چه نسبتي با ما داشت يا نه. به هر حال ـ اگر هم پرسيده باشم ـ هيچ وقت نفهميدم نسبت او دقيقاً با ما چيست. از آن صبح بهاري و از آن پيرزن فقط خاطراتي مه آلود در ذهنم مانده است و جز تنها خاطره ي تلخي كه يادش مانند فصل هاي سال مدام برايم تكرار مي شود، در واقعيت و زمان وقوع هيچ كدام از ماجراهايي كه به آن پيرزن مربوط مي شود، مطمئن نيستم، حتا همان صبح كه نمي دانم چند بهار از آن گذشته است. ...
ادامه مطلب