در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «یادی ز گذشته» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو و زندگینامه نیما یوشیج و شعری از اخوان ثالث و زندگینامه جلال ال احمد و بیوگرافی و زندگی نامه صادق هدایت و زندگی نامه صادق چوبک و زندگینامه هوشنگ مرادی کرمانی و جایزه ی 200هزار دلاری و یکی از همین روزها و دید و بازدید عید و فرق عشق و ازدواج و جملات بزرگان و یادی ز گذشته و عشق چیز عجیبیه
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
dastan-kootah دسترسی پیدا کنید
سلام دوستان
این یه مسابقه داستان نویسی برای افراد زیر15سال است که دوره ی سومش هست که برگزار میشه
حتما بهش سر بزنید.داستان های قشنگی مینویسن و میتونین برای برنده شدن تلاش کنید.
اینم لینک مسابقه ی داستان نویسی شازده کوچولو
http://princeprize.blogfa.com/...
ادامه مطلب زندگي نامه نيمايوشيج
علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيستويكم آبانماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقهاي بهنام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايهي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارسالهي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مينمود، با شعرها و رايهاي محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.
...
ادامه مطلب اشعار زیبا
اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پرشكوه
تنهائي و خلوت من!
اي شط شيرين پرشوكت من!...
ادامه مطلب زندگینامه جلال ال احمد
جلال در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچارا به سمت بازار کار رفت ، تا اینکه پنهانی در کلاسهای دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) شد . دانشگاه را که به پایان رساند ، به شغل معلمی مشغول شد .
...
ادامه مطلب بیوگرافی و زندگی نامه صادق هدایت از کودکی تا آغاز جوانی
صادق هدایت در ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران در خانوادهای اصیل متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضاد الملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبر السلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضاد الملک بود. جدّ اعلای صادق رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.
...
ادامه مطلب زندگی نامه صادق چوبک
صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند....
ادامه مطلب زندگینامه هوشنگ مرداي كرماني
« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كردهام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».
يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون ميكند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را ميخرد اما به دليل زخمهاي به وجود آمده ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور ميشود آن را با زبان ورق بزند.
...
ادامه مطلب نگاهی به گران قیمت ترین جوایز ادبی دنیا؛ این وسوسه ی لذت بخش
اگر به پاس نوشتن یك كتاب تحسین برانگیز، ۲۰۰ هزار دلار جایزه ی نقدی می گرفتید، آیا باز هم به نویسندگی ادامه می دادید؟
...
ادامه مطلب یکی از همین روزها
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
برگردان: محمد رضا قلیچ خانی
دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده ها می مانست. ........
ادامه مطلب
دید و بازدید عید
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
- ...
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای ... بفرمایید تو ... کلبه ی ... در ... ویشی ... که صاحب و دربون ... نداره.»
- به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برای .....
..... ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوان ها زنده ایم ...
- اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د ... ر مقابل شما ؟! اختیار دارید.
- نه نمیشه. به جان خودم نمیشه حتماً باید بخونی و گرنه روحم کسل میشه.
- حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی سازم. آن هم در حضرت شما؟
- به ! مگه ممکن است؟ من می دونم که هیچ وقت بی ش...
ادامه مطلب شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی....
ادامه مطلب با سنگهایی که در سر راهت میگذارند هم میتوانی چیز قشنگ بسازی.(اریک کستنر نویسنده المانی)
خدا هیچ یک از اینها که می گویند نیست .او عاشق انسان نیست بلکه معشوق اوست .ساکنی است که جهان از او در حرکت است. (ارسطو)...
ادامه مطلب
پیرمرد به زنش گفت:
" بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار
بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم "
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید:
" چرا گریه میکنی؟ "
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
!...بابام نذاشت بیام
...
ادامه مطلب عشق چیز عجیبیه/نویسنده: بروس هالند راجرز/ترجمه: علیرضا اجلّی
درباره نویسنده:
بروس هالند راجرز نویسنده ی آمریکای ست که تا به حال برنده ی جوایز ادبی زیادی شده است. او در تمام گونه های ادبی داستان می نویسد: علمی تخیلی، فانتزی، رازآلود و تجربی. راجرز در دانشگاه داستان نویسی خلاق تدریس می کند. بورس هالند راجرز در جایزه های ادبی برام استوکر، پوشکارت، نبیولا، ورلد فانتزی و میکرو جوایزی را برای رمان و داستان کوتاه از آن خود کرده است. در ادامه داستان «عشق چیز عجیبیه» را با هم می خوانیم. این داستان با عنوان «Love is strange» در سایت flash fiction online منتشر شده است.
----
تاد و من داشتیم در رستوران فالسوم گریل آبجو می نوشیدیم که گفتم: «راستی، آنجلا رو دوباره امروز دیدم» تاد گفت: «جدی؟ کجا؟» سیگارم را بیرون آوردم. «تو فروشگاه بزرگ. با یه یارو به نام جیم اونجا بود. یه ریشوی ژ...
ادامه مطلب