در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «بیوگرافی و زندگی نامه صادق هدایت» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : مرگ در کویر و دود کشنده و مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو و دوستی و زندگینامه نیما یوشیج و شعری از اخوان ثالث و زندگینامه جلال ال احمد و محمود دولت آبادی گفت:... و بیوگرافی و زندگی نامه صادق هدایت و زندگی نامه صادق چوبک و دوشس و جواهرفروش و زندگینامه هوشنگ مرادی کرمانی و آتما، سگ من(بخش سوّم) و آتما، سگ من(بخش دوّم) و آتما، سگ من(بخش اوّل) و دگرگونی دنیا و یکی از همین روزها و جلو قانون و کنت دراکولا و فلوسی و دید و بازدید عید و دو مرده و لانه(بخش سوّم) و لانه(بخش دوّم) و لانه(بخش اوّل) و فرق عش
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
dastan-kootah دسترسی پیدا کنید
مرگ در کویر
تک و تنها در زیر نور درخشان و سوزان خورشید،بی سرپناه،آب یا سایه ای به ناچار از روی تپه های مرتفع عبور می کند و برای دست یافتن به خوراکی که همچون آرزویی برای او می ماند به راه بی سرانجامش ادامه میدهد.
موهای فردار سفیدش که از لا به لای موهای حنایی پیدا هستند،حدود سن وی را مشخص می نمایند.روباه میانه سال راهش را در کویر پیش می گیرد.پاهای خسته اش دیگر نای حرکت ندارند،مگر معجزه ای رسد،آبی رسد،غذایی رسد......
ادامه مطلب دود کشنده
پیرمرد نالان به آسمان می نگرد.ابرهای ضخیم خاکستری خیلی وقت است بالای سر شهر به چشم می خورند.این ابرها نمیخواهند تکان بخورند.حدود یک ماه است این ابرها بالای سر شهر جا خوش کرده اند.این ابرها گریه شان نمیگیرد.مشکل این است.ابرهای تنبل خشن!...
ادامه مطلب سلام دوستان
این یه مسابقه داستان نویسی برای افراد زیر15سال است که دوره ی سومش هست که برگزار میشه
حتما بهش سر بزنید.داستان های قشنگی مینویسن و میتونین برای برنده شدن تلاش کنید.
اینم لینک مسابقه ی داستان نویسی شازده کوچولو
http://princeprize.blogfa.com/...
ادامه مطلب صدای قدم هایمان بر روی چمن سبز نمی آمد.به اطرافم نگاه میکنم.جلویم در آن دوردست کوهی عظیم سر برآورده.قله اش پوشیده از برف سپید است.نور خورشید بر برف ها می تابد.برف درخشان انگار در جلوی چشم هایم ذوب میشود.ولی این گونه نیست...برف ها ذوب نمی شوند فقط می درخشند....
ادامه مطلب زندگي نامه نيمايوشيج
علي اسفندياري، مردي كه بعدها به «نيما يوشيج» معروف شد، در بيستويكم آبانماه سال 1276 مصادف با 11 نوامبر 1897 در يكي از مناطق كوه البرز در منطقهاي بهنام يوش، از توابع نور مازندران، ديده به جهان گشود.او 62 سال زندگي كرد و اگرچه سراسر عمرش در سايهي مرگ مدام و سختي سپري شد؛ اما توانست معيارهاي هزارسالهي شعر فارسي را كه تغييرناپذير و مقدس و ابدي مينمود، با شعرها و رايهاي محكم و مستدلش، تحول بخشد. .در همان دهكده كه متولد شد، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفت”.
...
ادامه مطلب اشعار زیبا
اي تكيه گاه و پناه
زيباترين لحظه هاي
پرعصمت و پرشكوه
تنهائي و خلوت من!
اي شط شيرين پرشوكت من!...
ادامه مطلب زندگینامه جلال ال احمد
جلال در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچارا به سمت بازار کار رفت ، تا اینکه پنهانی در کلاسهای دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) شد . دانشگاه را که به پایان رساند ، به شغل معلمی مشغول شد .
...
ادامه مطلب محمود دولت آبادی: می خواهم یك نویسنده ی ایرانی در كشورم باقی بمانم ...
ادامه مطلب بیوگرافی و زندگی نامه صادق هدایت از کودکی تا آغاز جوانی
صادق هدایت در ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران در خانوادهای اصیل متولد شد. پدرش هدایتقلیخان (اعتضاد الملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوهٔ مخبر السلطنهٔ هدایت) نوه عموی اعتضاد الملک بود. جدّ اعلای صادق رضاقلیخان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتابهایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچکترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.
...
ادامه مطلب زندگی نامه صادق چوبک
صادق چوبک، در سال ۱۲۹۵ هجری خورشیدی در بوشهر به دنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند....
ادامه مطلب دوشس و جواهرفروش
نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف
برگردان: فرزانه قوجلو
الیوربیكن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارك زندگی میكرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلیها كه پنهانشان كرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. كاناپهها كه روكی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجرهها را پر كرده بودند. پنجرهها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و كمال به نمایش میگذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندیها، ویسكیها و لیكورهای اصل شكم داده بود. ........
ادامه مطلب زندگینامه هوشنگ مرداي كرماني
« من هوشنگ مرادی کرمانی هستم .16 شهريور ماه 1323 در روستاي سيرچ از توابع كرمان، در منتهای سختي و محروميت و فقر به دنيا آمدم، از 8 سالگي كار كردهام ؛ از همين دوران به خواندن علاقه خاصي داشتم».
يك بار در كودكي براي خريد كتاب اقدام به خالي كردن نمك ازكاميون ميكند ، در پايان شب اگر چه با پول زحمت خود كتاب را ميخرد اما به دليل زخمهاي به وجود آمده ازسختی سنگ های نمک در دستش،براي خواندن كتاب مجبور ميشود آن را با زبان ورق بزند.
...
ادامه مطلب
آتما، سگ من
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
بخش سوم این داستان
..... هیچکس مانند خود من از نیروی جهنمی او آگاه نبود. پیش از این، روزهائی که او را بگردش میبردم. گاه میشد که راهی که من میخواستم بروم، او نمیخواست؛ عناد میکرد و چنان زنجیر را از دستم میکشید که من در مقابل او حالت جوجه ای پیدا میکردم. میدیدم کوچکترین مقاومتی در برابرش ندارم. همان روز که از آن توله سگ فرار کرد، چنان تکانی بمن داد که تا چند روز بعد مهره های پشتم درد می کرد. .....
...
ادامه مطلب آتما، سگ من
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
بخش دوم این داستان
..... خیلی زود از کار خودم که او را از پشت پنجره میپائیدم خجالت کشیدم. چرا باید آنقدر سنگدل باشم که به تماشای قربانی خود بایستم و ناظر جان کندنش باشم. اما خودم نمی دانستم چکار میکنم. همه از روی دستپاچگی و خستگی و بیخوابی وسنگینی کابوسهای دوشین بود که هنوز روحم را در چنگال داشت. نمیدانم. شاید هم عمدً میخواستم بایستم و زهر خوردنش را تماشا کنم. .....
...
ادامه مطلب
آتما، سگ من
از کتاب: چراغ آخر
نویسنده: صادق چوبک
بخش نخست این داستان
من نمیخواستم این سگ را به خانه خود راه بدهم. اصلا تصمیم داشتم هیچ جانوری را در خانه نگه ندارم و راه انس و الفت را با هیچ جنبنده ای باز نکنم. سالها بود که از اینگونه انس والفت ها بیزار شده بودم. اما این سگ بر من تحمیل شد؛ و چنان تحمیل شد که گوئی سالها، بلکه قرنهاست که با من همخانه بود. چنین بود:
جنگ شوم تازه پایان یافته بود و من تک و تنها درخانه بزرگ خودم در حومه تهران زندگی می کردم. .....
...
ادامه مطلب دگرگونی دنیا
نویسنده: ارنست همینگوی
برگردان: احمد گلشیری
مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی تونم.»
- «منظورت اینه که نمی خوای درباره ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی تونم. منظورم همینه.»
- «منظورت اینه که نمی خوای درباره ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
- «نمی خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ا ی.» ........
ادامه مطلب یکی از همین روزها
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
برگردان: محمد رضا قلیچ خانی
دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده ها می مانست. ........
ادامه مطلب جلو قانون
نویسنده: فرانتس کافکا
برگردان: صادق هدایت
جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: ........
ادامه مطلب کنت دراکولا
نویسنده: وودی آلن
برگردان: حسین یعقوبی
جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی کرد، کباب نمی کرد، نابود می کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود. ........
ادامه مطلب فلوسی
نویسنده: وودی آلن
برگردان: صفدر تقی زاده
یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه ی خدا، شانه هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک زده ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی اش را روی میز گذاشت، می بایست فی الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می کردم.
گفت:«کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم:«بله، تو شناسنامه م که این جور نوشته.» .....
..... ـ دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده ی ...
ادامه مطلب
دید و بازدید عید
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
- ...
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای ... بفرمایید تو ... کلبه ی ... در ... ویشی ... که صاحب و دربون ... نداره.»
- به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برای .....
..... ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوان ها زنده ایم ...
- اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د ... ر مقابل شما ؟! اختیار دارید.
- نه نمیشه. به جان خودم نمیشه حتماً باید بخونی و گرنه روحم کسل میشه.
- حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی سازم. آن هم در حضرت شما؟
- به ! مگه ممکن است؟ من می دونم که هیچ وقت بی ش...
ادامه مطلب دو مرده
از کتاب: دید و بازدید
نویسنده: جلال آل احمد
شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. ........
ادامه مطلب لانه
نویسنده: فرانتس کافکا
بخش سوم
..... این طرح جدید هم مرا جلب میکند و هم نومید میسازد . در اینجا هیچ مانعی به نظر نمیرسد اقلاَ من که هیچ مانعی بر سر راهم نمیبینم، فقط باید به هدفم برسم. اما با همة این اوصاف در ته دل امیدی به رسیدن به آن ندارم . به قدری ایمانم در این باره سست است که از خطراتی که ممکن است در صورت رسیدن به هدف پیش آید هیچ باک ندارم . حتی هیچ تصور فاجعة عظیمی را نمیکنم . به راستی به نظرم چنین میرسد که از همان ابتدای شنیدن صدا به فکر ایجاد چنین گودال مرتب و منظمی افتادم و اما هنوز دست به ایجاد آن نزدهام، برای آنکه اعتمادی به آن ندارم . ........
ادامه مطلب لانهنویسنده: فرانتس کافکا
بخش دوم..... این تصور گاهی چنان مرا تحت تأثیر قرار داده است که به اندیشة کودکانة بازنگشتن به لانه و اقامت دائمی در مدخل آن و نگهبانی آن و نگاه خیرة دائمی به آن افتاده ام و در این امور لذت و خوشی دل خویش را جسته ام که اگر توی لانه بودم چقدر محفوظ بودم. بله آدم از خواب های خوش کودکانه زود بیدار می شود. این حفاظی که من از بیرون بدان می نگرم تا چه مقدار واقعیت دارد؟ آیا جرأت دارم که خطری را که توی لانه هست بر اساس مشاهدات خودم از بیرون بسنجم؟ ........
ادامه مطلب لانهنویسنده: فرانتس کافکا
بخش نخست(به دلیل حجیم بودن داستان در سه بخش نگاشته شده است)
ساختمان لانه ام را به پایان رسانده ام و به نظر می رسد که کارم با موفقیت توأم بوده است. از بیرون فقط سوراخ بزرگی دیده می شود، اما این سوراخ به هیچ جا نمی رسد برای این که وقتی چند گامی در آن بروید به یک صخرة محکم طبیعی می رسید؛ من هیچ ادعا نمی کنم که این خدعه را عمداَ ترتیب داده ام این نیز یکی از کارهای ساختمانی متعدد و بیهوده من است که فقط در پایان کار مصلحت دیدم زیرا به حال خود بگذارم و با خاک پر کنم. درست است که بعضی از خدعه ها که بسیار زیرکانه ترتیب داده شده اند خود به خود دچار شکست می شوند، من به این امر بهتر از هر کس واقفم وهمین جلب نظر کردن یا به وسیلة این سوراخ به طوری که طرف پی ببرد در این پیرامون چیزی جستنی هست خود متضمن خطراتی است اما اگر تصور کنید که من ترسو هستم یا این که...
ادامه مطلب شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی....
ادامه مطلب چهار قتل در عرض سه هفته اتفاق افتاد و هر چهار مقتول نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري يك سال قبل بودند. البته هيچ كدام مقام يا مسؤوليت درخور توجهي نداشتند ولي آن قدر معروف بودند كه موضوع بحث اكثر مردم و صفحه ي اول همه ي روزنامه ها را به خود اختصاص دهند. ...
ادامه مطلب مردِ سیاهپوشِ قاتل/نویسنده: نیلوفر انسان
چند باری است که توی کوچه می بینمش. هر وقت می بینمش یک دست مشکی پوشیده و پشت عینکِ آفتابی پت و پهنی قایم شده. تابستان و زمستان هم ندارد، مدام دستمالِ پارچه ای بزرگی جلوی دهانش است. سرفه هایی می کند تیز و خشک که پشتِ آن دستمال خفه می شوند. اغلب وقت هایی که با بچه ها روی سکوی خانه مان می نشینیم و مشغول می شویم به حرف زدن، آرام آرام از جلویمان رد می شود. یا وقت هایی که قهقهه هایمان از تقلب ها و دودرکردن های تویِ بازی گل یاپوچ به هواست، می بینمش که توی فکر، پشتِ آن دستمال و عینکِ آفتابی، رد می شود و حتی خنده های ما هم توجهش را جلب نمی کند. مشکوک بودنش که مشکوک است اما مادرم می گوید: «بچه جان بس که توی کوچه نشستی پاک مشنگ شدی! پانزده شانزده سالت شده دیگر. یک سرگرمی بهتر پیدا کن»برچسب ها: نیلوفر انسان...
ادامه مطلب